درباره امکان کاربردی سازی در علوم انسانی

پرونده: متافیزیکِ علوم انسانی (بخش اول)

مصاحبه کننده: ع آقایی

تخمین زمان مطالعه: ۶ دقیقه


دکتر بیژن عبدالکریمی فارغ‌التحصیل دورة دکتری فلسفه از دانشگاه علیگر هندوستان و دانشیار گروه فلسفه دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران شمالاست. پژوهش‌های ایشان عمدتاً در حوزه نقد سنت‌های فکری، فلسفه هایدگر، فلسفه فرهنگ و فلسفه سیاسی است. از ایشان کتاب‌ها و مقالات متعددی به چاپ رسیده است که از مهترین آن‌ها می‌توان به کتاب‌های «ما و جهان نیچه‌ای»، «هایدگر و استعلا» و «هایدگر در ایران» اشاره کرد. متن پیش رو خلاصه ای از گفت و گویی است که در آن عبدالکریمی به موضوع فلسفه کاربردی پرداخته است.


کاربرد مؤثر علوم انسانی در جامعة ما مستلزم تحقق چه شرایطی است؟ به عبارتی امکان کاربرد طبیعی این دانش در کشور مستلزم  وجود چه بستر‌هایی است؟

علوم انسانی جدید امری است که در یکی دو قرن اخیر شکل گرفته است. این علوم انسانی تنها در غرب متولد شد. در هیچ جای دیگری از جهان علوم انسانی شکل نگرفته است و اگر شکل گرفته از غرب رفته است. همة سنن تاریخی و همه فرهنگ‌ها -نمی‌گویم که انسان‌شناسی نداشته‌اند، انسان‌شناسی اسطوره‌ای داشته‌اند، انسان‌شناسی دینی داشته‌اند، علم النفس داشته‌اند، انسان‌شناسی عرفانی داشته‌اند- اما انسان‌شناسی به معنای علوم عمدتاً تجربی جدید بخشی از نظام اپیستمیک علمی جدید است. این نظام اپیستمیک یعنی تفکر علمی فقط و فقط در غرب شکل گرفته است به بیان دیگر این نظام علمی جدید به تبع ظهور عقلانیت جدید بوده است. عقلانیت جدید یعنی فهمی که چهره‌هایی مانند گالیله، نیوتن،  تیکو براهه، کوپرنیک یا دکارت از عالم داشته‌اند منجر به معنا و مفهومی از عقلانیت شد و در دل این عقلانیت بود که نظام علمی جدید شکل گرفت و در دل این نظام علمی است که علوم انسانی تجربی جدید مانند جامعه‌شناسی، روانشناسی و علم اقتصاد شکل گرفته است. لذا علوم انسانی جدید را شما در جایی می بینید که نظام اپیستمیکِ علمی‌ را دارد و نظام اپیستمیک علمی را در جایی می بینید که عقلانیت جدید در آنجا ظهور پیدا کرده است و عقلانیت جدید صرفاً در نظام متافیزیک یونانی شکل گرفته است. لذا شما عقلانیت جدید، نظام علمی و علوم انسانی را در هیچ یک از دیگر سنن تاریخی نمی بینید. در دیگر سنن تاریخی علوم انسانی به نحوی وارداتی رفته است. همه کپی‌برداری از غرب است و در هیچ ‌کدام از این جوامع علوم انسانی آن اصالت و خلاقیتی که در غرب دارد را ندارد. در جاهای دیگر اساتید دانشگاه داریم اما نظریه‌پردازان اجتماعی و جامعه‌شناسانی که به معنایی به خلاقیت و مفهوم‌سازی رسیده باشند خیلی کم داریم. البته با این مسئله نباید ذات‌گرایانه برخورد کرد به هر حال با ظهور مدرنیته تاریخ بشر، روند جهانی شدن و اینکه تاریخ واحد جهانی شکل‌ بگیرد سرعت و شدت بسیار زیادی پیدا کرده است. در این روندِ جهانی شدن البته همة جوامع تحت سلطة هژمونی غرب در حال پیوستن به این نظام علمی هستند و نقشی حاشیه‌ای را ایفا می‌کنند. جریان اصلی علوم انسانی مربوط به غرب است و بقیة جهان در حاشیه غرب قرار دارند.

به عبارتی علوم انسانی در سنت متافیزیک غرب روئیده است و بنابراین در همان فضای هستی‌شناسی نیز می‌تواند جایگاه خود را بیابد. بنابراین پرسش از «کاربرد» علوم انسانی مستلزم بررسی و جایگاه آن در نظام‌ متافیزیکی است. پرسشی که اینجا مطرح می شود این است که چرا این متافیزیک نتوانست در ایران به درستی استقرار یابد؟

درست است که ما متافیزیک داشته‌ایم اما عقلانیت متافیزیکی در سنت تاریخی ما به واسطة عرفان و تفکر کلامی و سنت عبری محدودیت‌هایی پیدا کرده است وتوسط تفکر حکمی-عرفانی و معنوی ما و تفکر کلامی و تئولوژیک ما «قید» پیدا کرد. به همین دلیل در غرب نظام‌های بزرگ متافیزیکی دارید؛ اما در عالم ما یک نوع وحدت هست. یعنی بین حکمت صدرایی و حکمت مشایی و حکمت اشراقی تفاوت‌ها خیلی عظیم نیست و در خیلی از مبادی‌شان با هم مشترک‌اند. سرعت تحولات در غرب خیلی زیاد است حرکت تفکر عقلانی در عالم ما بسیار بطئی و کند است. می‌خواهم بگویم دو پارادایم یا فضای فکری  مختلف است. لذا سنت متافیزیک یونانی آنچنان که باید در عالم ما بسط پیدا نکرد. در اینجا علانیت متافیزیکی مجال جولان پیدا نکرد و قید پیدا کرد. لذا به ظهور عقلانیت جدید و نظام علمی مبتنی بر آن عقلانیت هممنجر نشد. وقتی عقلانیت علمی و بینش علمی وجود ندارد، علوم انسانی نیز تقریباً چیزی شبیه کاریکاتور است.

«فلسفه» در ایران چقدر کارساز بوده است؟ آیا فلسفه توانسته است نقشی که از آن انتظار می‌رود را، چه در حیطة جامعه و چه در حیطة دولت ایفا کند؟

فلسفه در این کشور بی تأثیر نبوده است. هم به لحاظ امروزی و هم به لحاظ تاریخی.اما امروز گروه‌ های فلسفه ما بخشی از نظام دیوان‌سالارانه و بوروکراتیک کشور هستند و به بازی احمقانه صدور مدرک می‌پردازند. در جامعه ما وراجی فلسفه بسیار است اما خود تفلسف کمتر دیده می‌شود. ما بیشتر دلقک-فیلسوف داریم.

پس از نظر شما فلسفه در ایران نتوانسته از موضع نظری ای که تدارک دیده به جامعه و مسائل و بحران‌هایش بپردازد؟

نه اینکه فلسفه هست و بی‌اثر است، بلکه فلسفه‌ای نیست . در واقع بحران نظری هم داریم. فلسفه همان است که می‌خواهد به بحران جواب بدهد. نه اینکه فلسفه آمده و نتوانسته اثر بگذارد. البتهسنخ انتظاری که از فلسفه برایکاربردی شدن داریم، انتظار درستی نیست. فلسفه در واقع «افق» را تعیین می‌کند و تغییر می‌دهد.کار فیلسوف آن است که افق و چاچوب اصلی بازی را تعیین کند. فیلسوف وارد بازی نمی‌شود و قرار نیست وارد بازی شود.

در کشور ما هم اگر فلسفه نبود توهم تمام وجود ما را گرفته بود. اما امروز فلسفه در برابر عقل توهمی و بنیادگرایی مقاومت کرده است. فلسفه از طریق اثرگذاری‌اش بر روی تفکر جامعه بالاخره طرح پرسش کرده و طرح شعارهای توهمی را متزلزل کرده است. یعنی نقش بازدانده داشته است. البته فلسفه آن نقشی را که در غرب ایفا کرده،  نداشته است. چون اینجا شرایط تاریخی دیگری است.

اگر بخواهیم دنبال راه نجاتی باشیم، بی‌تردید این راه از تئولوژی یا ایدئولوژی یا فقه نیست. اگر راه نجاتی باشد باید از راه تفکر باشد. یعنی اگر بخواهیم نسبتمان با جهان را عوض کنیم، جز از طریق خودآگاهی راه دیگری نداریم. فلسفه چیزی جز خودآگاهی نیست. یعنی اینکه بفهمیم من با جهان خودم چه نسبتی دارم. این‌ها بی‌تردید در افق حرکت ما در چارچوب  بازی ما بسیار دخیل است.

فلسفه را نباید اینگونه سنجید که کجا می تواند به ما کاربرد عملی دهد. مهندسین، تکنیسن ها و فعالان سیاسی در حوزه‌هایی کار می کنند؛ اما در چارچوبی که نظریه پردازان اجتماعی می‌دهند و نظریه‌پردازان اجتماعی باید ریشه در خاک فلسفه داشته باشند. متفکر یا فیلسوف چارچوب کلی حرکت اجتماعی را تعیین می‌کند، نظریه‌پرداز اجتماعی آن را تبدیل به نظزیة اجتماعی میکند، استراتژیست‌ها آن را تبدیل به استراتژی می کنند، فعالان سیاسی آن را تبدیل به عمل سیاسی می کنند. مراتب بسیار متفاوت است. اما در اینجا چنین تقسیم کاری نداریم. وضعیت «آشوب» و بی سامانی است. یعنی از فیلسوف انتظار داریم که کار فعال سیاسی یا استراتژیست را انجام دهد، استراتژیست به جای فیلسوف صحبت می کند. همة اینها یعنی وضعیت آشفته و نابسامان است.

امکان کاربردی سازی علوم انسانی؛ گفتگو با دکتر بیژن عبدالکریمی – بخش دوم

افزودن دیدگاه

لطفا دیدگاه خود را بنویسید
لطفا نام خود را وارد کنید

چهارده + پانزده =