درباره امکان کاربردی سازی در علوم انسانی

پرونده: متافیزیکِ علوم انسانی (بخش دوم)

مصاحبه کننده: عبدالله آقایی

تخمین زمان مطالعه: ۶ دقیقه


دکتر بیژن عبدالکریمی،دانشیار گروه فلسفه دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران شمال،در بخش نخست این گفت و گو به ناممکن بودن استقرار علوم انسانی در ایران پرداخته است. از نظر عبدالکریمی این، نظام متافیزیک یونانی است که عقلانیت جدید را به وجود آورده است و علوم انسانی جدید، تنها در پرتو چنان عقلانیتی نمو می یابد. به این دلیل، پا گرفتن علوم انسانی در ایران امری ناممکن است. در بخش پیشین این گفت و گو، عبدالکریمی همچنین انتظار کاربردی بودن فلسفه را انتظار نادرستی دانسته است. در ادامه بخش دوم و انتهایی این گفت و گو را ملاحظه می نمایید.


 

علوم انسانی و اجتماعی در ایران چه نقشی در تصمیم‌سازی‌ها و سیاست‌گذاری‌ها در حیطة دولت دارد؟

جوامعی مثل ایران، جوامعی طبیعی نیستند. مفروضی که به طور ناخودآگاه در پرسش‌های شما و پرسش بسیاری از دوستان وجود دارد این است که گویی جامعة ما جامعه ای سالم و طبیعی است.  در جوامع غربی به دلیل شکل گیری مدرنیته،  سه ساحت دارد: ساحت اقتصاد که ارزش افزوده ایجاد می‌کند؛ ساحت سیاست که امنیت ایجاد می کند و از این منافع دفاع می‌کند؛ و ساحت ساحت تکنیکی و فنی و فرهنگی که دانشگاه در این ساحت قرار می گیرد. این سه ساحت در غرب مثل دایره‌های متقاطع و هماهنگ هستند. اما در جامعة ما وضع این سه ساحت غیر طبیعی است: نهاد بسیار ضعیفی به نام اقتصاد وجود دارد که مثل دایره‌ای کوچک، کنار افتاده است؛ نهاد بسیار کوچک دیگری به نام دانشگاه در گوشة دیگری وجود دارد که با دایره قبلی هیچ ارتباطی ندارد؛ و یک دایرة عظیم الجثة به نام سیاست که بر هر دوی این‌ها سنگینی می‌کند. در غرب دانشگاه به اقتصاد کمک می‌کند و متقابلا دانشگاه راهنمای سیاست است. اقتصاد از دانشگاه بهره‌برداری می‌کند. اقتصاد از سیاست حمایت می‌کند. سیاست حافظ دانشگاه و اقتصاد است. سیاست از اقتصاد مالیات می‌گیرد و از دانشگاه رهنمود می‌گیرد. این، رابطه ای ارگانیک است. اما در اینجا لویاتان سیاست و دولت به دانشگاه می‌گوید چه کاری انجان بدهد.لویاتان سیاست اساساً به اقتصاد نیازی ندارد، چون پول بادآوردة نفت را دارد. سیاست در غرب باید لایق باشد و برای اینکه لایق باشد نیاز به آگاهی و علوم انسانی دارد تا واقعیت‌ها را بر او آشکار کند. نهاد سیاست در اینجا هیچ نیازی به آموختن دارد. تنها آنجا می گوید چه کنم که دچار بحران است. تازه در این مرحله نیز خود مسئله  و حتی پاسخ را از پیش مشخص می‌کند.  آن کسی که دغدغة کار علمی دارد اساساً وارد این بازی و مناسبات نمی‌شود چون حقیقت کار علمی چیز دیگری است. این شکاف عظیمی که به طور کلی میان دانشگاه به طور کلی و حوزة علوم انسانی  و دولت وجود دارد.

دولت‌ها چقدر می‌توانند در جهت‌دهی به علوم انسانی و تعیین اولویت‌های پژوهشی آن نقش داشته ‌باشند؟

   دولت می تواند طرح مسئله کند و بگوید در این حوزه‌ها نیاز به پژوهش دارم. ولی این امر در درجة اول نیاز به یک نوع صداقت و صمیمیت هست. چون ساختار سیاسی ما تمایل دارد که کاری چشمگیر در مدت کوتاه انجام دهد. بیشتر دنبال نمایش است.

از سوی دیگر دولت طرح مسئله می‌کند و بعد راه حل می‌خواهد، راه حلی که به قدرت یا به نیروهای سیاسی مخالف برخورد نکند. درواقع چارچوب بازی را طوری تعیین می‌کند که عملاً کاری نمی توان انجام داد.

از طرف دیگر در برنامه‌ریزی‌های دولتی،تنها عناصر تکنیکی-مهندسی فهم می‌شود. بودجه، تعداد کارمند‌ها، ساختارها و نهادها  و غیره. اما آن‌چیزی که از نگاه من علوم انسانی خوانده مغفول است آن است که امر اگزیستاسیال و انسانی دیده نمی‌شود. اینکه ما با جان آدمیان چه می کنیم ودر اعماق وجودشان که به چشم نمی‌آید چه می‌گذرد. ما می‌توانیم بگوییم که تعداد دانشیاران را باید اینقدر افزایش بدهیم یا نعداد نهاد ها و مقالات را. اما کسی به روح علمی دانشگاه‌ها نمی‌اندیشد.

وضعیت آموزش علوم انسانی در ایران را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ آیا دانشگاه ها در این عرصه توانسته‌اند پژوهشگرانی پرورش دهند که بتوانند «مسائل» جامعه را تشخیص دهند و درصدد تبیین آن‌ها برآیند؟

دانشگاه، تنها یک ساختمان است. نهاد دانشگاه در روح و روان دانشگاهیان است. این نهاد نمیتواند از فضای عمومی جامعه جدا باشد. در واقع در فضای عمومی جامعه است که طرح پرسش می‌شود و پژوهش‌گر را وادار به حرکت می‌کند.

این چارچوب و آن فضای عمومی در جامعه امروز ایران مرده است.  جامعه نسبت به مسائلی حساس است که قدرت سیاسی نسبت به آن‌ها حساس نیست و قدرت سیاسی نسبت به مسائلی حساس است که مسائل جامعه نیست (مثل مسئلة حجاب). ما مشکل اساسی دیگری داریم. آن مسئله این است که از زمانی که با مدرنیته برخورد کردیم در جامعة ما شکافی تاریخی شکل گرفت. جامعة ما جامعه‌ای دو قطبی است. در این دو قطبی، شکاف و تعارض همواره خودش را نشان داده است. جامعة ما هنوز نتوانسته است هنوز بر این دوقطبیت غلبه کند. هنوز دولت-ملت به معنای واقعی خود در جامعة ما شکل نگرفته است. لذا جامعة دانشگاهی ما در یک قطب قرار دارند و دولت در قطبی دیگر. این‌ها با هم پیوند نمی‌یابند. یعنی مسئلة حکومت مسئلة پژوهشگر دانشگاهی نیست و مسئلة پژوهشگر دانشگاهی مسئلة دولت نیست.

نکتة دیگری که به این مسئله اضافه می‌شود این است که همة نهاد‌های مدرن که وارد جامعة مثل جامعة ما می‌شود در واقع شبحی از آن وارد می‌شود بدون آنکه روحش وارد شود. نهاد ریاست جمهوری، نهاد مجلس، نهاد حزب، نهاد ژورنالیسم، نهاد سینما  همه آمده‌اند اما روح این نهادها وارد جامعة ما  نشده است. در واقع هر موقع که می خواهیم نهادهای خود را تحلیل کنیم، کافی است اصطلاح کلمةpseudo یعنی «شبه» را بر سر آن بیاوریم. یعنی ما در اینجا شبه دانشگاه، شبه پارلمان، شبه رئیس جمهور داریم، شبه حزب، شبه ژورنالیم داریم. یعنی آن نقشی که این نهادها در جامعة مدرن غربی بازی می‌کند به خاطر اینکه این نهاد ‌ها نتیجة طبیعی خود تاریخ بوده است. و ما هنوز نتوانسته ایم. به خاطر اینکه آن عقلانیت علمی و عقلانیت جدید در ما ریشه ندوانده است در واقع این نهادها هم چندان در ما عمیق  نیست. قاعدتاً دانشگاه نمی‌توان آن نقشی را که در غرب بازی می‌کند، ایفا کند. لذا نه فقط علوم انسانی بلکه علوم تجربی، فنی و مهندسی ما نیز توسعه نیافته‌اند و نتوانسته‌اند نقشی ایفا کنند. صنایعی مونتاژی داریم و عده‌ای تکنوکرات-بروکرات که به این نظام فشل شبه‌صنعتی و مونتاژی می‌پیوندند و باعث می شوند ما هنوز برای نانمان ‌برای لباسمان محتاج غربی باشیم. چون توسعه نایافته هستیم، هر حرکتی را در بوق و کرنا می‌کنیم، به این دلیل که هنوز نتوانسته‌ایم به قافلة مدرنیته آنچنان که باید، بپیوندیم.

پایان

 

امکان کاربردی سازی علوم انسانی؛ گفتگو با دکتر بیژن عبدالکریمی – بخش اول

افزودن دیدگاه

لطفا دیدگاه خود را بنویسید
لطفا نام خود را وارد کنید

پنج × 5 =