اندیشکده و دانشگاه

تئودور بروموند پژوهشگر ارشد روابط انگلستان-امریکا در اندیشکده و بنیاد Heritage است. وی نه سال اخیر را رئیس مرکز مطالعات امنیت بین‌الملل در دانشگاه ییل بوده است.

نویسنده: تد بروموند

مترجم: علی زارع

تخمین زمان مطالعه: ۴ دقیقه


قصد من این بود تا یک استاد بشوم. این امر بیشتر یک فرض بود تا یک هدف. پدرم استاد دانشگاه بود؛ از این رو برای من تمام کردن مدرسه در رشتۀ تاریخ، انتخابی کمتر آگاهانه از ماندن ساده در این دوره بود. اما من هرگز نباید عهده‌دار منصب استادی می‌شدم. در عوض، اکنون در بنیاد میراث، مرکزی برای مطالعۀ گزینه‌های سیاست عمومی یا چیزی که همگان آن را اندیشکده (Think Tank) می‌نامند، مشغول به کارم.


مسیر من به مؤسسۀ میراث تا حدودی مستقیم بود. اما به دلیل درگیری برای فارغ‌التحصیلی مدرسه، نگرانی‌های بسیاری در طول مسیر داشتم. رشتۀ من در دانشگاه تا حدودی دچار رکود بود چرا که من علاقه‌مند به رشتۀ نامرسوم (تاریخ سیاسی معاصر بریتانیا) بودم و تا حدودی نیز به دلیل نوشتن دربارۀ موضوع مبهم (نخستین درخواست بریتانیا برای پیشگامی اتحادیۀ اروپا) امکان استخدام را از خودم سلب کردم. هر چند قلباً به نوشتن کتاب علاقه‌مند نبودم و دانشگاه نیز به نویسندگان کتاب تمایل داشت.

از این‌رو، پس از به دست آوردن چند شغل بخور و نمیر در بازار کار، خوش شانس بودم که جایگاه تدریس تاریخ را به دست آوردم و به مشاورم کمک کردم تا مرکز امنیت بین‌الملل را در ییل راه اندازی کند. هنگامی که همسرم شغل استادیاری مطالعات باستان را در دانشگاه ییل  به دست آورد، بیشتر احساس خوشبختی و خوش‌شانسی کردم. ما حامی بچه‌های زیر ۱۸ سال بودیم، شاید به خاطر داستان الهام‌بخش سرگذشت‌مان در آموزش عالی که تا کنون در بازار کار ایجاد شده است (۹ آوریل ۲۰۰۰) . این داستان هنوز لبخند را بر لبانم می‌نشاند.

هنوز، با نگاه به گذشته، در مسیر دانشگاه پیش می‌رفتم: تدریس۳-۲ درس درحالی‌که در حال راه انداختن مرکزی هستی که سالانه صد رویداد را میزبانی می‌کند، فرصت زیادی برای تحقیق و نوشتن باقی نمی‌گذارد. من هم‌چنین می‌دانستم-منظورم از زمان بودن در دانشگاه ییل- همسرم ممکن است منصب تدریس را به دست نیاورد، از این‌رو فکر می‌کردم بهتر است او را تا رسیدن به شغل بعدی و منصب تمام وقت دانشگاهی همراهی کنم.

اما در آوریل ۲۰۰۴، همسرم مبتلا به سرطان شد. او در طول یک ماه از دنیا رفت. پس از چند سال معطلی و گیج بودن، تصمیم گرفتم تا ییل را ترک کنم. می‌دانستم که فرصتی برای بازار کار دانشگاهی ندارم. کم قلم زده بودم. از این رو شروع کردم به زنگ زدن به افراد، دوستان دانشکده، دوستانی که در ییل بودند، دوستانی از دیگر مراکز-هر آن کس که بیرون از دانشگاه کار می‌کرد.

فهمیدم که دوستان بسیاری دارم. اگر می‌خواهید بیرون از دانشگاه به استراحت بپردازید، با دوستانتان در تماس باشید. انجمن تاریخ آمریکا برنامه‌هایی برای راهنمایی مجازی را ایجاد می‌کند، اما من هیچ اعتباری در آن‌ها نمی‌بینم. شما نمی‌توانید مربیان آنلاین پیدا کنید. من خوش اقبال بودم که اعضای دانشکده‌ای که با آن‌ها کار می‌کردم-کندی، جان لوییس گادیس و چارلز هیل- دانشجویانی را که دانشگاه را ترک می‌کردند حمایت می‌کردند. اما در داشتن دوستانم خوش‌اقبال‌تر بودم.

این نکته بدیهی است که دوستانتان برایتان شغلی از خیریه نمی‌فرستند. اما فرآیند جستجوی شغل در دانشگاه تا حدودی بدیهی است-تبلیغات را در Perspectives  بخوانید، برای مشاغل مرتبط (نامعلوم) درخواست دهید و پیشنهاد را بپذیرید- این امر از فهمیدن دربارۀ تأسیس دانشکده سخت‌تر است، چرا که استخدام غیرمتمرکز است. دوستانتان شبکه‌ای هستند که این عدم تمرکز را بر هم می‌زنند.

من در کار میراث به چند دلیل وارد شدم. نخست، در ییل، من به نوشتن مطلب در وبلاگ برای بخش تفسیر علاقه‌مند شدم که به من برخی تمرین‌های نوشتاری برای خوانندۀ عمومی دربارۀ مسائل امنیتی را عطا کرد. تعداد نشریات آنلاین تولید محتوا را در این عصر جدید، هنگامی که به اشتباه تقریباً هیچ کس هزینۀ نوشتن را پرداخت نمی‌کند دست کم نگیرید.

دوم این که من یک شخصیت محافظه‌کارم و این آن چیزی است که میراث با افتخار به دنبال آن بود. سوم اینکه تز مضحک من شایستگی کاملی برای شغلی که تا حدودی بر دفاع از حاکمیت بریتانیا بر اتحادیۀ اروپا متمرکز بود دارا نبود. شایستگی در بازار کار مهم‌ترین چیز است، اما پیدا کردن جایی که برای شما مناسب باشد زمان می‌برد. در این نوشته خودم را زیاد خوش شانس نامیده‌ام، اما شانس معادل خریدن تعداد زیادی بلیط بخت‌آزمایی است و تعداد اندکی آن را می‌برند.

ادامه دارد…

افزودن دیدگاه

لطفا دیدگاه خود را بنویسید
لطفا نام خود را وارد کنید

3 + 4 =