در گفت‌وگو با دکتر حمید حیدری:

سیری در اصطلاح علوم انسانی پزشکی – بخش اول

علوم انسانی پزشکی


چکیده: وقتی جرج سارتون اصطلاح « علوم انسانی پزشکی » را به کار برد، قصد داشت رویه‌هایی را نقد کند که بر علوم پزشکی و علومِ حوزه‌ی سلامت و درمان حاکم بودند. این رویه‌ها، تفکیکِ سازمان‌یافته میان بُعد روانی و بُعد جسمانی انسان در رشته‌های مذکور را شامل می‌شد. چنین تفکیکی که از تخصصی شدن بی‌رویه‌ی علوم ناشی می‌شد، منجر به غفلت از ابعاد روانی بیماری و نادیده‌انگاری انسان در جایگاهی فراتر از «کیسِ درمان» بود!

کم‌کم با ظهور و تثبیت حوزه‌های مطالعاتی تحت عناوینی چون «علوم انسانی پزشکی»، «علوم انسانی سلامت» و «هنر برای سلامت» یا «هنردرمانی»، نوعی از امتزاج میان علوم پزشکی و علوم انسانی رقم خورده است. چنین پیوندی با محوریت علوم پزشکی، علوم انسانی را به خدمت می‌گیرد تا به تقویت راه‌های درمان و شناختِ عمیق‌تر پزشک از بیمار و بیماری کمک کند.

در ادامه گفت‌وگوی سایت بُردار را با دکتر حمید حیدری، دانش‌آموخته‌ جامعه‌شناسی، می‌خوانید که طی آن حیدری با مرور تاریخی حوزه‌ی «علوم انسانیِ پزشکی»، چرایی و چگونگی پیوند علوم انسانی و علوم پزشکی را توضیح داده است. این گفت‌وگو در سه بخش تنظیم شده است که بخش نخست آن به چرایی ایجاد «علوم انسانی پزشکی» و ضرورت این حوزه‌ی کاربردی از دانش اختصاص دارد. در بخش دوم گفت‌وگو حیدری به چگونگی پیوند علوم انسانی و علوم پزشکی پرداخته است و نوع و ماهیت این پیوند را روشن کرده است. بخش سوم و انتهایی گفت‌وگو به موارد عینی و مصداق‌هایی پرداخته شده که علوم انسانی می‌تواند به کمک علوم پزشکی بیاید. در ادامه، بخش نخست این گفت‌وگو را می‌خوانید.

مصاحبه‌کننده: محمدامین فراهانی

تخمین زمان مطالعه: ۷ دقیقه


موضوع این گفت‌وگو، پیوند رشته‌های علوم انسانی و علوم پزشکی تحت عنوان « علوم انسانی پزشکی » است. سوال ابتدایی این است که آیا می‌توان از پیوند علوم انسانی و پزشکی، سخن گفت؟

در نگاه نخست شاید به نظر برسد هیچ نوع ارتباطی نمی توان میان این دو حوزه دانش متصور شد و از علوم انسانی پزشکی سخن گفت. با این حال، امروزه انبوهی از پژوهش‌های آکادمیک در دنیا و به خصوص اروپا و ایالات متحده وجود دارند که برقراری پیوندی عمیق میان رشته‌های علوم انسانی و پزشکی را امری ضروری دانسته و برای تحقق آن تلاش می‌کنند. اگرچه چنین پیوندی در فضای دانشگاهی و همینطور درمانی ایران امروز امری یکسره نو و بدیع می‌نماید، در مغرب زمین چنین مباحثاتی از سابقه‌ای چند دهه‌ای برخوردارند و در یکی دو دهه اخیر آثار این کوشش‌ها را می‌توان در حوزه پزشکی و سلامت در آنجا مشاهده کرد.

شما به کوشش‌های علمی برای پیوند دادن علوم انسانی و علوم پزشکی در غرب اشاره کردید و گفتید آنها امروزه از آثار و رهاوردهای این پیوند بهره‌برداری می‌کنند. این پیوند در آنجا چگونه ایجاد شد؟

امروزه در اروپا و ایالات متحده، پیوند میان رشته‌های علوم انسانی و علوم پزشکی را عمدتا در قالب اصطلاحاتی چون علوم انسانی پزشکی، علوم انسانی سلامت و هنر برای سلامت یا هنردرمانی توضیح می‌دهند. آلن بلیکلی، یکی از برجسته‌ترین محققان حوزه علوم انسانی پزشکی، معتقد است دو اصطلاح علوم انسانی و پزشکی نمی‌توانند تماما حدود این حوزه را مشخص کنند زیرا دامنه این حوزه فراتر از پزشکی، مراقبت‌های درمانی و فراتر از علوم انسانی و هنر را نیز دربرمی‌گیرد. بنابراین، تلقی رایج در محافل علمی در غرب در باب علوم انسانی پزشکی اغلب شامل سیاهه‌ای از رشته­هایی می‌شود که مناسبات علمی نوینی با پزشکی برقرار کرده‌اند. اشاره به هنردرمانی نیز بر همین مبنا انجام می‌شود. از این رو، هنگام سخن درباره علوم انسانی پزشکی، مطالعات هنری و خود هنر را نیز باید به دیده گرفت.

حوزه بهداشت و درمان همواره با انتقاداتی روبرو بوده است. برای نمونه، راینکه در سال ۱۹۳۷ با زبانی تند و آتشین وضعیت پزشکی امریکا را به گونه‌ای توصیف کرد که تربیت‌کننده پزشکانی است که تنها اندام‌های بدن را درمان می‌کنند و با بیماران مانند حیوانات آزمایشگاهی رفتار می‌کنند. با این حال، تلاش برای آفرینش دانشی جدید به نام علوم انسانی پزشکی یا سلامت پس از جنگ جهانی دوم آغاز شد و جروج سارتون در سال ۱۹۴۷ نخستین بار از اصطلاح علوم انسانی پزشکی یاد کرد. بنابراین، علوم انسانی پزشکی برآمده از چند گفتمان انتقادی در قبال علوم پزشکی و مسائل مرتبط با آن بود.

این انتقادات شامل چه موضوعاتی می‌شد؟

گفتمان‌های انتقادی در آن دوران، به مسائل متعددی اشاره می‌کرد. در حوزه نظر، بیشترین انتقادات متوجه روش‌شناسی علوم طبیعی و نگرش پوزیتیویستی علوم پزشکی بود. دیدگاه غالب در دانشگاه‌های علوم پزشکی این بود که متخصصان بالینی باید جنبه‌های انسانی بیماری‌ها را نادیده بگیرند و صرفا با تمرکز بر زیست‌شناسی و علوم طبیعی کار خود را پیش ببرند. منتقدان علوم پزشکی چندین مسئله را طرح کردند که من در اینجا با توجه به فرصتی که داریم تنها به بخشی از آنها اشاره می‌کنم.

برای نمونه، فیلسوفان حوزه پزشکی برای شناخت بهتر معنی بیمار و نهادِ اخلاقیِ التیام دادن، به پدیدارشناسی روی آوردند. به زعم آنها، باید میان مرض (disease) و بیماری (illness) تمایز قائل شد. بیماری، تجربه‌ای انسانی و درونی از علائم و ابتلائات است، اما مرض جنبه بالینی مسئله به شمار می‌رود. پلگرینو معتقد است بیماری وضعیتی دگرگون شده از وجود انسانی فرد است، وضعیتی که به یک انسانیت زخمی می‌انجامد. از نگاه او، بیمار با چهار چیز درگیر می‌شود: فقدان اختیار عمل به سبب نقص جسمانی، فقدان دانش لازم برای انجام اقدامات ضروری برای بازیابی سلامت خود، از دست دادن بخشی از استقلال فردی خود به سبب وابستگی بیشتر به دیگران و دگرگونی تصویر بیمار برای سازگار شدن با شرایط جدید. پلگرینو می‌گوید پزشک باید آگاهانه این چهار کاستی و نقص را درمان کند. اما ما می‌دانیم پزشکی مبتنی بر روش‌شناسی علوم طبیعی با چنین مواردی یکسره بیگانه است.

گروهی دیگر از منتقدان نیز به تمایز میان بیمار و بیماری اشاره کرده‌اند. جورج انجل می‌پرسد پزشکان از دقیق‌ترین و علمی‌ترین شناخت بیماری برای درمان بیمارانی که به آنها رجوع می‌کنند، بهره‌مندند اما آیا دقیق‌ترین و علمی‌ترین شناخت از بیمار را برای کمک به آنها در اختیار دارند؟ قطعا نه! به زعم این دسته از منتقدان، فهم بیماری و فهم بیمار به صورت همزمان از طریق دانش پزشکی محقق نمی‌شود. فهم بیماری مبتنی بر دانش ابژکتیو یا عینی است در حالی که فهم بیمار نیازمند شیوه‌های سوبژکتیو یا ذهنی دانش است. دانش پزشکی از این شیوه‌های اخیر بهره‌مند نیست. بیمار، یک هستی پیچیده و نامعین است. اریک کسل معتقد است قدرت تشخیص و درمان از سوی پزشکان مستقیما متناظر با توانایی آنها در تحمل این عدم قطعیت است، تلاش برای کسب قطعیت برابر با نادیده گرفتنِ کاملِ بیمار است. درگیر شدن با هنر و علوم انسانی در نگاه این منتقدان به معنای پذیرش یک پیچیدگیِ عظیم و حتی ناآرامی و اضطراب است. وجه نامعین و تفسیریِ علوم انسانی و هنر به پزشکان در مواجهه با بیمار به مثابه انسانی پیچیده و دارای عواطف، کمک می‌کند. بنابراین، علوم انسانی و هنر دانشی جدید را به پزشکان اعطا و به آنها کمک می‌کند تجربه زیسته بیماران را تاویل و تفسیر کنند.

در دهه‌های اخیر، گروهی از منتقدان نیز توجه علوم پزشکی را به مطالعات روایت‌شناختی جلب کرده‌اند. به زعم آنها، تفکر را می‌توان به دو دسته تقسیم کرد: تفکر علمی و تفکر روایی. تفکر علمی مبتنی بر منطق و تجزیه و تحلیل است که از رهگذر روش‌شناسی علوم طبیعی می‌کوشد به حقیقت یا واقعیت علمی دست پیدا کند. در مقابل، آنچه در تفکر روایی مرکزیت دارد عبارت است از یک داستان توصیفی یا حکایت شخصی که غرض از آن معنابخشی به شئون مختلف زندگی است. به باور این دسته از منتقدان، تفکر روایی در معنا دادن به تجربه بیماری نزد بیمار و حتی پزشک از اهمیت بسیاری برخوردار است. مهمترین تفاوت این دو شیوه تفکر در نوع گزاره‌هایی است که به دست می‌دهند. گزاره‌های علمی اصولا بر قوانین کلی استوار هستند؛ یعنی اگر وضعیت «الف» وجود داشته باشد، وضعیت «ب» رخ می‌دهد. اما در روایت هیچ قابلیت تعمیم‌پذیری یا قانونی کلی وجود ندارد، بلکه تنها موارد جزئی وجود دارند و روابط علّی میان آنها به هیچ وجه مبتنی بر منطق علمی نیست. بگذارید مثالی بزنم؛ عبارتی مانند «یک زن به طرز مشکوکی جان سپرد و سپس مردی که او را بسیار دوست داشت، ناگهان شهر را ترک کرد» را نظر بگیرید. ما نمی‌دانیم آیا این دو رخداد از لحاظ علّی با یکدیگر مرتبط هستند یا نه. آیا مرد در مرگ آن زن نقشی داشته است که شهر را ترک کرده است یا اینکه از شدت غمگینی از آنجا رفته است؟ باید بدانیم که بیماران نیز برخلاف پزشکان اغلب چنین گزاره‌هایی را به دست می‌دهند. برای مثال، یک بیمار نزد پزشک نمی‌گوید که امروز صبح من نشانه‌های هماتوری را در خود دیدم بلکه بخشی از قصه‌ای را بااضطراب روایت می‌کند که حاکی از دیدن خون در ادرارش بوده است.

شما نمونه‌هایی را از انتقاداتی که در حوزه نظر متوجه علوم پزشکی بوده است، بیان کردید. به صورت مصداقی، در حوزه عمل، علوم پزشکی و رویه‌های درمانی با چه انتقاداتی روبرو شده‌اند؟

بنابر آنچه در باب مسائل نظری رشته‌های علوم پزشکی مطرح کردیم؛ عمده‌ترین پرسش‌های انتقادی، متوجه مسئله آموزش علوم پزشکی بوده است. در حقیقت، به زعم منتقدان، متخصصان رشته‌های پزشکی نمی‌توانند بالاترین کیفیت کاری خود را تنها از رهگذر آنچه به طور سنتی تاکنون آموخته‌اند و می‌آموزند بروز دهند. ورود علوم انسانی به گستره آموزش پزشکی می‌تواند تربیت پزشکان را تا حد بسیار زیادی ارتقاء دهد تا بخش عمده‌ای از کاستی‌های حوزه بهداشت و درمان برطرف شوند. در نگاه یوحنا شاپیرو، یکی از وظایف اصلی اساتید علوم پزشکی، حفظ و ارتقاء حس همدلی دانشجویان در قبال بیماران است؛ این در حالی است که تحقیقات علمی نشان داده‌اند در طول دوره تحصیل پزشکی، همدلی نزد دانشجویان پزشکی و ویژه‌گرهای (residents) آموزش پزشکی کاهش می‌یابد. افول حس همدلی می‌تواند دست‌کم پیامدهای اخلاقی ناگواری در حوزه‌ی بهداشت و درمان داشته باشد./

افزودن دیدگاه

لطفا دیدگاه خود را بنویسید
لطفا نام خود را وارد کنید

یک × 3 =