تغییر اقلیم و علوم اجتماعی

مقابله با تغییر اقلیم و بحران های محیط زیستی مرتبط با آن یکی از بزرگترین تهدیدهای پیش روی بشریت است. آیا کاری از دست علوم انسانی بر می آید؟

نویسنده: تمنا منصوری


علم و فناوری را می توان به مثابه یک فرایند اجتماعی درک کرد. موضوعات مربوط به تغییر اقلیم علاوه بر سویه علمی خود معطوف به مسئولیت اخلاقی نسبت به جامعه بشری و سایر جهان طبیعی هستند. این رویکرد برای سیاستگذاری های اجتماعی و حکمرانی نیز بسیار حائز اهمیت است. آنچه می خوانید در مورد اهمیت علوم انسانی در مطالعات تغییر اقلیم و سیاستگذاری های مربوط به آن است؛ حوزه ای که بنا به عادت مأالوف در قلمرو مهندسان و عالمان علوم طبیعی قلمداد می شود. چرا که چنین برداشت می شود علوم انسانی بیش از آنکه بتواند به ارائه راه حل در مورد وضعیت اقلیم بپردازد تنها مشکلات را برجسته می کند.

رشته های علوم انسانی به لحاظ تاریخی نقش مهمی در مناقشات مختلف در زمینه محیط زیست، اقلیم و جامعه ایفا  کرده اند. دو دهه گذشته به دنبال آنچه «تغییر اقلیم» نامیده شده است شاهد مطرح شدن مجدد نگرانی های محیط زیستی در رشته های علوم انسانی بوده ایم. از سوی دیگر این کارکرد علوم انسانی در دانشگاه ها و اینکه چگونه در جامعه تلقی می شوند نیز در تمرکز مناقشات بسیاری بوده است. این روزها حدی از بدبینی در مجامع مختلف رخنه کرده است که در آن سودمندی تحصیلات علوم انسانی زیر ذره بین روزافزون رفته است. علوم انسانی که به عنوان مطالعه تجربه انسان و شیوه هایی که مردم تجربه های خود را ابراز کرده اند باید در پرداخت به مناشقات تغییر اقلیم با اعتماد به نفس تر و فعال‌تر باشند.

پروژه IHOPE

داشتن فهم ظریف تاریخی در مورد معنا، پیامدها و اعمال با توجه به تغییر اقلیم برای آینده مشترک ما امری حیاتی است. فهمیدن این نیاز محرک رشدی در تلاش برای یکپارچه سازی رویکردها از رشته های گسترده ای شده است. یک پروژه شناخته شده در این حوزه IHOPE است که از سال ۲۰۰۳ آغاز به کار کرد. این پروژه در قاب بندی دوباره مسائل محیط زیستی و تغییر اقلیم از منظر بنیان تاریخی بسیار اثرگذار بوده است.

پروژه IHOPE با موفقیت، ایده ها و دانش ها را از بیوفیزیک، علوم اجتماعی و علوم انسانی در هم ادغام کرده است. اتخاذ دیدگاهی بلند مدت در مورد اینکه چگونه اقلیم و محیط زیست فهمیده شده است نشان دهنده نیاز برای ارزیابی مجدد از شیوه ای است که تغییر اقلیم به عنوان یک بحران درحال حاضر مورد بحث قرار گرفته است. پذیرش روزافزونی که یک رویکرد چند رشته ای مورد نیاز است مستلزم پدیرفتن این موضوع نیز هست که مناقشه تغییر اقلیم خودش از رهگذر گستره متنوعی از گفتمان ها به لحاظ تاریخی و علمی، در و از طریق جامعه، سیاسی و اقتصادی ساخته شده است. بنابراین مهم است که علوم انسانی در تمامی مراحل این مناقشه حیاتی گنجانده شود.

علوم انسانی و جبرگرایی محیط زیستی در قرون ۱۸ و ۱۹

قرن هجدهم شاهد ظهور درکی از اقلیم به عنوان عاملی بود که می توانست جامعه انسانی و کنش او را تعیین کند. نماینده نظریه جبرگرایی اقلیمی در قرن هجدهم، منتسکیو بود که به دلیل فرضیه سازی پیرامون پیوند میان اقلیم های متفاوت و ویژگی نسبی مردم متفاوت مشهور شد. این ایده که شما می توانید ویژگی یا اخلاقیات گروهی از مردم را از دانش آنها در مورد اقلیم استخراج کنید و بنابراین موفقیت نسبی یک جامعه فرضی را در مقایسه با جامعه دیگر توضیح دهید بر تفاوت های اقلیمی استوار بود.

ایده جبرگرایی محیط زیستی در طول قرن هجدهم گسترش یافت و عمدتاً در سراسر قرن نوزدهم بدون چالش باقی ماند. هرچند این نظریه در طول قرن بیستم توسط صاحبنظران علوم انسانی و علوم طبیعی به شدت مورد انتقاد قرار گرفت اما به طرز قابل ملاحظه ای بهبود پذیر و همچنان می تواند آن را به عنوان نظریه ای اثرگذار بر درک امروز ما از رابطه جامعه بشری و اقلیم در نظر گرفت.

اما جدایی حوزه های آکادمی و مطالعه جهان پیرامون از قدمتی دیرین و پیچیده برخوردار است. علوم طبیعی آمده است تا دانش را نمادسازی کند؛ دانشی که می تواند در جهان مورد استفاده قرار گیرد. دانشمندان را می توان افرادی تلقی کرد که تجسم کارکرد سوداگرایانه هستند؛ دانشی که آنها تدوین می کنند را می توان شمرد، بهره برداری کرد و از آنها پول در آورد. در مقابل، علوم انسانی به عنوان مشاغل مبهم و مشکوک تلقی می شوند که با دانش غیر عملی، سرگرمی یا به مثابه نقد اجتماعی و سیاسی درگیر هستند.

علمی سازی طبیعت

اندازه گیری پیشرفت در علوم طبیعی از علوم انسانی آسان تر است و این امر در تصور عمومی از این علوم مؤثر است. این موضوع در زمینه علمی سازی طبیعت خودش را به وضوح نشان می دهد. علم قادر بود تا خودش را به معیارهای جدیدی که می توانست قوانین یا حقایق بی چون و چرا در مورد هستی تطبیق دهد، چیزی که علوم انسانی یا در آن ناتوان بود یا بی میل. بر همین اساس می توان توضیح داد که چرا این دانشمندان بودند که تا پایان قرن نوزدهم رهبری مشکلات بزرگی که بر جامعه انسانی اثر دارد را در دست گرفتند.

اما قرن نوزدهم شاهد ورود رشته جدیدی به عالم دانش بود که نه در معنای سنتی می توان آن را علوم طبیعی نامید و نه بخشی از علوم انسانی. علوم اجتماعی آمد تا روش های علمی را با سؤال های اجتماعی ترکیب کند و یکی از این سؤال ها به اقلیم و شرایط آب و هوایی زندگی بشر ارتباط دارد. مفهوم دیگری نیز در قرن نوزدهم معرفی شد، چیزی که بعدها رشد پایدار یا ظرفیت حامل نامیده شد؛ یعنی این ایده که طبیعت یک منبع تمام شدنی است که تنها می تواند سهم معینی از زندگی بشر را حفظ و تأمین کند.

قرن ۲۰ و رشد تاریخ محیط زیستی

در طول قرن بیستم کارهای بسیاری از سوی کسانی انجام شد که از علوم انسانی برآمده بودند. به طوری که گفته می شود با شروع قرن بیستم برخی از صاحبنظران علوم انسانی دست به شکل دهی به برخی از مطالب زدند که با اقلیم، تاریخ بشری و فرهنگ در ارتباط بود. رشد رشته تاریخ محیط زیستی از این حمایت های اولیه ادامه پیدا کرد تا اینکه به یکی از پر سرعت ترین رشته های علوم انسانی بدل شد. با اینکه عالمان مختلف در سبک، روش شناسی و حوزه پرسش متفاوت بودند اما همگی در نهایت در مورد رابطه میان طبیعت، اقلیم، تاریخ و مردم دغدغه داشتند.

سخن آخر اینکه علوم انسانی با یک صدا سخن نمی گوید و نباید هم چنین کاری کند. شاید یک دانشمند بتواند بگوید چگونه و چرا سوخت ذغال لایه ازون را نابود می کند اما یک متفکر علوم انسانی می تواند بگوید چرا عامل این اتفاق ذغال بود و چرا همچنان داردبه سوختن ادامه می دهد. تفنگ مردم را نمی کشد، مردم مردم را می کشند. اما این سؤال همچنان باقی است که علوم انسانی عمدتاً با چه شیوه هایی به تغییر اقلیم مربوط می شود و چه مسیرهای مختلفی پیش روی آن است؟


منبع:

Elliot, A., & Cullis, J. (2017). the Importance of Humanities to the Climate Change Debate. Climate Change and the Humanities.

 

برای مطالعه‌ی بیشتر به بخش علوم اجتماعی مراجعه کنید

 

 

افزودن دیدگاه

لطفا دیدگاه خود را بنویسید
لطفا نام خود را وارد کنید

هفده − هشت =