تولید جدید دانش

شیوه‌ی دوم تولید دانش

نویسنده: محمد امین فراهانی

تخمین زمان مطالعه: ۶ دقیقه


مایکل گیبونز و همکارانش در کتاب مشهور خود «تولید جدید دانش: پویایی‌شناسی علم و پژوهش در جوامع معاصر» که در سال ۱۹۹۴ منتشر شد از دو شیوه‌ی تولید دانش سخن گفته‌اند. شیوه‌ی سنتی که تولید علم را فعالیتی مستقل از سایر نهادهای اجتماعی می‌داند و ساختار هنجاری نهاد علم را حاصل عملکرد فعالیت‌های مستقل دانشمندان می‌داند؛ و شیوه‌ی دوم که مهم‌ترین مشخصه‌ی آن باز شدن دانش بر روی تأثیرات سایر نهادهای اجتماعی است.


مهمترین ویژگی‌های شیوه‌ی دوم تولید دانش:

 تولید در بستر کاربرد:

تولید دانش در بستر کاربرد با فرایند تولید دانش ناب در محیط‌های نظری و تجربی متفاوت است. منظور از بسترِ کاربرد محیطی کلی است که در آن مسائل علمی پدید می‌آیند، روش‌شناسی‌ها توسعه و فراورده‌ها اشاعه می‌یابند و نیز استفاده‌های دانش تعریف می‌شوند.

فرارشته‌ای بودن:

فرارشته‌ لزوماً از رشته‌هایی که از پیش موجود بوده‌اند نشأت نمی‌گیرد. همچنین فرارشته‌ای بودن همواره منجر به شکل‌گیری رشته‌های جدید نمی‌شود. این کنش خلاقانه به همان اندازه که متکی بر ظرفیتِ دیدگاه‌ها و روش‌شناسی‌ها پیشین است، بر توسعه‌ی نظریه‌ها ، مفهوم‌سازی‌های جدید، پالایش روش‌های پژوهش و پویایی درونی خلاقیت علمی تکیه دارد. شیوه‌ی دوم تولید دانش بیش از آن که در فرآورده‌های پژوهشی معمول از قبیل مقاله‌های نشریات تجسم یابد در فعالیت کارشناسانه‌ی یک پژوهشگر و یا گروهی از پژوهشگران تجسم می‌یابد. افزون بر این، نتایج پژوهش طی فرایند تولید دانش به زمینه‌های ایجاد مسأله و افراد درگیر اشاعه می‌یابد.

ناهمگونی و تنوع سازمانی:

دانش در این شیوه در نتیجه‌ی عملکردهای ناهمگون و در سازمان‌های متنوع تولید می‌شود. دامنه‌ی نهادهای بالقوه‌ی تولیدِ دانش در این شیوه‌ هم نهادهای سنتی همچون دانشگاه را شامل می‌شود، و هم نهادهائی مانند آزمایشگاه‌های صنعتی، مراکز پژوهشی، اندیشکده‌ها ، شرکت‌های بخش‌بندی شده‌ی با تکنولوژی پیچیده و مراکز مشاوره. بر خلاف گذشته که ارتباط بین اجتماعات علمی به دلایل فیزیکی و فناورانه محدود بود در شیوه‌ی دوم، به علت پیشرفت‌های صورت گرفته در تکنولوژی اطلاعات و ارتباطات، تعامل بین اجتماعات علمی نامحدود و فوری است. سلسله مراتب تحمیل شده به وسیله‌ی تکنولوژی‌های قدیمیِ تعامل در نتیجه‌ی این همگانی شدن ارتباطی، تحلیل می‌رود.

بازاندیشانه بودن:

«بازاندیشانه بودن» شیوه‌ی دوم بدین معناست که در شیوه‌ی دوم این امکان وجود ندارد که فرایند پژوهش به عنوان بررسی عینی جهان طبیعی یا اجتماعی، یا به عنوان بررسی تقلیل‌گرایانه و بی روح، به شیوه‌ای دلبخواهانه مشخص شود. در عوض دانش فرایندی گفت و شنودی می شود؛ مکالمه‌ای ژرف بین کنشگران پژوهشی و افراد یا جامعة مورد پژوهش – به اندازه‌ای که واژگان بنیادین پژوهش ( چه کسی، چه کسی را، چرا، چگونه) در معرض از دست دادن اهمیت‌شان قرار می‌گیرند.

شرایط استقرار شیوه‌ی دوم دانش:

گیبونز و همکاران شرایط عینی لازم برای بروز شیوه‌ی دوم را پنج عامل زیر می‌دانند:

  1. تجاری شدن پژوهش
  2.  گسترش آموزش عالی مردمی
  3.  دخالت داشتن علوم انسانی در تولید دانش
  4. جهانی شدن
  5. پیکره‌بندی جدید نهادها که نتیجه‌ی توزیع گسترده‌تر و بازاندیشی شدیدتر تولید دانش است.

پیوند‌ها و شباهت‌ها شیوه دوم تولید دانش و علوم انسانی

در شیوه ی دوم تولید دانش، دانش در بستر کاربرد تولید می‌شود. این تولید دیگر منحصر به دانشگاه‌های سنتی نیست؛ بلکه، در محیط‌ها و سازمان‌های متنوع و در فضای فرارشته‌ای تولید می‌شود. شاید به نظر برسد که «علوم انسانی» از این قافله عقب است! بسیاری، علوم انسانی را منزوی‌ترین علوم می‌دانند که بروندادهایش تنها مصرف درونی دارد. از این دیدگاه این علوم فاصله‌ی زیادی با زمینه‌مند شدن و کاربردی شدن دارند. گیبونر و همکاران در این کتاب این دیدگاه را نقد می‌کنند. از نظر این نویسندگان، علوم انسانی در بسیاری از موارد الهام‌بخش و مبشر «شیوه دوم تولید دانش» بوده است. در ادامه به برخی از پیوند‌ها و شباهت‌های شیوه دوم تولید دانش و علوم انسانی می‌پردازیم:

۱. فرارشته‌ای بودن در علوم انسانی:

یکی از مشخصه‌های شیوه‌ی دوم تولید دانش یعنی فرارشته‌ای بودن، خاص علوم انسانی است؛ زیرا رشته‌های علوم انسانی بر خلاف رشته‌های علوم طبیعی، عمدتاً ساخت انعطاف‌پذیر و مرزهای سیالی دارند. این ساخت انعطاف‌پذیر باعث تراوائی این علوم و فرارشته‌ای شدن آنها می‌شود. در این مورد علوم انسانی همواره پیشروتر از علوم طبیعی ظاهر شده که معمولاً دارای مرزبندی‌های تکنیکی و رشته‌ای محکمی است.

۲. مسئولیت‌پذیری اجتماعی فزونی یافته‌ی علوم انسانی:

گیبونز و همکاران زمینه‌مند شدن علوم انسانی در برخی مشخصه‌ها همچون گسترش سریع و ناهمگون را همتراز سایر علوم می‌دانند و در برخی مشخصه‌ها همچون تولید دانش در زمینه ی کاربرد، مسئولیت‌پذیری اجتماعی و کنترل کیفیت ،علوم انسانی را پیش‌قراول می‌دانند. علت زمینه‌مندی علوم انسانی از نظر آنها این است که در علوم انسانی و اجتماعی ایده و عمل اجتماعی پیوند نزدیکی دارند.
همچنین تحت شرایط شیوه‌‌ی دوم تمایز بین علوم طبیعی و علوم انسانی فرو می‌پاشد و عرصه‌های مشترکی پدید می‌آید. در این عرصه‌های مشترک دانشمندان علوم طبیعی، عالمان علوم اجتماعی و انسانی و فعالان دیگر حوزه‌ها، بدون توجه به مرزهای سنتی بین علوم طبیعی و انسانی به مباحثه می‌پردازند. این مباحثات انعکاسی از زمینه‌مندسازی دانش و فشارهای متضاد مسئولیت‌پذیری اجتماعی هستند. در این مباحثات فشار مربوط به مسئولیت‌پذیری اجتماعی منجر به تغییر معیار سنجش کیفیت می‌شود. بدین ترتیب کیفیت در علوم انسانی دیگر توسط اجتماعات آکادمیک یا اجتماعات کارشناسانه تعیین نمی‌شود، بلکه اعتبار خود را از معیارهای بیرونی‌تر، پراکنده‌تر و متنوع‌تری چون تأثیرات اجتماعی کسب می‌کند.

۳. بازاندیشانه بودن علوم انسانی:

در واقع انرژی خردورزانه‌ی این علوم از طریق به پرسش گرفتن مدام گذشته توسط حال پدید می‌آید و به عبارتی از بازاندیشی حاصل می‌شود. با این وجود بازاندیشی در علوم انسانی در مقایسه با علوم طبیعی و تکنولوژی می‌تواند آثار پیچیده و ابهام آمیزتری را به بار آورد. مخصوصاً تأکید بیش از حد بر بازاندیشی در علم انسانی ممکن است باعث بروز نسبی‌گرایی شود.

۴. رشد برونداد:

در یک معنای معمول برونداد یک نظام علمی را می‌توان به عنوان تعداد و کیفیت طرح‌های تحقیق و ایده‌های تولید شده ؛ نشریه‌ها و مطالب منتشر شده (کتاب، مقالات گزارش روزانه، دستورالعمل‌های شرح وظایف، توصیه‌ها)؛ مصاحبه‌های خبری انجام شده؛ جلسات توجیهی، کنفرانس‌ها و سمینارهای سازمان‌دهی شده دانست. گیبونز و همکاران معتقدند که این پدیده در حوزه‌ی علوم انسانی و ‌ فرهنگ به همان اندازه‌ی حوزه‌ی علم، تکنولوژی و صنعت مورد توجه بوده است. آنها دانش متنوع و ناهمگون تولید شده توسط صنعت فرهنگ، افزایش نرخ تولیدات فرهنگی، افزایشت تعداد نشریات علمی، افزایش تعداد گالری‌های هنری برگزار شده و افزایش تعداد هنرمندان در فاصله‌ی سال‌های ۱۹۹۰-۱۹۶۰را نمودی از گسترش برونداد علوم انسانی می‌دانند.

۵. تجاری‌سازی علوم انسانی:

تجاری‌سازی از پیش‌نیازها و یکی از مشخصه‌های شیوه‌ی دوم است. در خصوص پیوند تجاری‌سازی در علوم انسانی و شیوه‌ی دوم گیبونز و همکاران معتقدند که همانند علوم طبیعی و مهندسی در علوم انسانی نیز تجاری‌سازی رخ داده شده است اما این پدیده در علوم انسانی مورد غفلت قرار گرفته است. آنها دلایل این نادیده انگاری را این فرض اشتباه می‌داندد که علوم انسانی در مقایسه با سایر علوم نقش بسیار ضعیف‌تری در تولید ثروت دارند و تولیدات فرهنگی علوم انسانی ارزان‌قیمت هستند. تأکید آنها در زمینه‌ی تجاری‌شدن علوم انسانی بر صنعت تولید فرهنگ و اقتصادِ مربوط به آن به همراه همگانی‌سازی دانش و سواد است.

افزودن دیدگاه

لطفا دیدگاه خود را بنویسید
لطفا نام خود را وارد کنید

2 × 5 =