جامعه شناسی و تبیین

جامعه شناسی تجربی، راه و مسیر دو حوزۀ دیگر یعنی جامعه شناسی نظری و جامعه شناسی تاریخی را هموار می‌کند.

نویسنده: پویا منسجم

تخمین زمان مطالعه: ۶ دقیقه


چکیده: این متن، فعالیت‌های تحلیلی در جامعه شناسی را به سه حوزۀ «جامعه شناسی تجربی»، «جامعه شناسی نظری» و «جامعه شناسی تاریخی» تقسیم می‌کند. نویسنده می‌کوشد سهم و جایگاه هر یک از این سه حوزه را در پیشبرد علم جامعه شناسی نشان دهد. در این متن با این ادعا مواجهیم که جامعه شناسی تجربی، راه و مسیر دو حوزۀ دیگر یعنی جامعه شناسی نظری و جامعه شناسی تاریخی را هموار می‌کند. این ادعا با ارجاع به مصداق‌هایی از فعالیت‌های جامعه شناسان بزرگ مطرح شده است.


تبیین جامعه شناختی ضرورتا تاریخی (necessarilyhistorical) نیست؛ اما عمدتا تاریخی (primarilyhistorical) است.نمی‌توان گفت آنچه جامعه شناسی تجربی انجام می‌دهد تبیین جامعه شناختی نیست (چرا باید با رجوعبه تاریخ، از کنش‌گران زندۀ امروز (و بالطبع ساختارهای حال) غافل شویم و خود را از یک منبع شناخت در دسترس محروم نماییم؟ حال آنکه وقتی مشغول مطالعۀتاریخ هستیم، بارها با خود می‌گوییم ای کاش می‌شد فقط برای یک دقیقه صحنه جنگ چالدران را از نزدیک دید یا مصاحبه‌ای کوتاه با داریوش کبیر داشت). به همین ترتیب نمی‌توان مدعی شد کارهای غیرتاریخی جامعه شناسی نظری (مانند نظریۀAGIL پارسونز و نظریۀ میدان بوردیو) سهمی در تبیین جامعه شناختی نداشته‌اند. جامعه شناسی نظری و جامعه شناسی تجربی در درجۀ اول مصرف‌کنندگان دست‌آوردهای جامعه شناسی تاریخی و در درجۀ دوم تغذیه‌کنندگان آن هستند. وقتی متفکران کلاسیک (به ویژه مارکس، دورکیم و وبر) که صبغۀتاریخی آثارشان برجسته است، نخستین مفاهیم جامعه شناسی را ساختند و پرداختند، زمینه برای دو نوع فعالیت علمی دیگر آماده شد. عده‌ای تلاش کردند عمدتا از طریق قیاس و تمثیل (مانند گزارۀ: زندگی اجتماعی شبیه یک نمایش است) مفاهیم به ارث برده را فربه‌تر کنند و به طور نظری بین آنها روابطی برقرار نمایند. همچنین عده‌ای دست به سنجش مفاهیم موجود زدند و با تحلیل‌های غالبا آماری داده‌ها (به روش استقرا) سعی نمودند به طور تجربی روابط بین مفاهیم را شناسایی کنند (تعدادی از محققان نیز هر دو کار را با هم انجام می‌دادند).

در قرن بیستم جامعه شناسی نظری و جامعه شناسی تجربی رشد چشم‌گیری داشتند، اما این پیشرفت عمر زیادی نکرد و خیلی زود به بن‌بست‌های جدی رسید؛ زیرا مادری که آنها را تغذیه می‌کرد (جامعه شناسی تاریخی) در این مدت تقریبا فراموش شده بود (یا به حاشیه رفته بود). ضرورت جامعه شناسی تاریخی در اواخر قرن بیستم به درستی دوباره احساس شد (جامعه شناسی نظری و تجربی احساس ضعف و گرسنگی کردند). از نظر ما همکاری سه ضلع جامعه شناسی برای پیشرفت آن لازم است (حذف هیچ یک به نفع دو تای دیگر صواب نیست)؛ اما آنچه می‌بایست رعایت شود نسبت اضلاع این مثلث است. بیش‌ترین کارایی و اثربخشی در مثلثی است که اضلاع آن از بزرگ به کوچک به ترتیب به جامعه شناسی تاریخی، جامعه شناسی نظری و جامعه شناسی تجربی تعلق داشته باشند (وضعیت کنونی جامعه شناسی در جهان دقیقا عکس این حالت است).

ما برای رد گزارۀ «تبیین جامعه شناختی ضرورتا تاریخی است» به دو مثال نقض بسنده می‌کنیم. در اینجا به دو نظریۀ  غیرتاریخی از جامعه شناسی نظری که سهم مهمی در پیشبرد جامعه شناسی داشته‌اند، به اختصار اشاره می‌شود. جامعه شناسی نظری، رقابت و همکاری استدلال‌ها و نظام‌های مفهومی است. پارسونز، جامعه را یک سیستم اجتماعی می‌داند، بوردیو یک میدان اجتماعی (هر دو نظریه‌پرداز مفاهیمی را از رشته‌های دیگر به استخدام جامعه شناسی درآورده‌اند). طبق AGIL پارسونز جامعه به طور تحلیلی به زیرمجموعه‌هایی تجزیه می‌شود که میانشان روابطی ضروری حاکم است. الزامات کارکردی معروف یا نیازهای نظام جامعه‌ای بدون اینکه چیزی از معنای آن بیافتد می‌تواند به شرایط وجود ترجمه شود. برای مثال وقتی پارسونز می‌گوید یک سازمان رسمی مثل یک کارخانه الزام یا نیاز به سازگاری دارد، منظور او صرفا این است که این سازمان برای باقی ماندن در شکل کنونی‌اش باید اندازۀ معینی از منابع انسانی و غیرانسانی در اختیار داشته باشد تا عملکرد معمولش محقق شود. از آنجایی که حصول چنین منابعی تصادفی نیست، او سوالات سیستمی دربارۀ هنجارهایی که با حصول منابع سروکار دارند، می‌پرسد. در این مجال قصد ما شرح نظریۀ وی نیست؛ بلکه هدف تنها روشن شدن نوع کار اوست. نظریۀ میدان بوردیو نیز کاری از همین سنخ است.

نظریۀ میدان (شامل پنج اصل) در فیزیک با وجود قدرت تبیینی بالایی که داشت، ابتدا مورد مخالفت قرار گرفت؛ چراکه پیش‌فرض‌های ماتریالیسم مکانیستی را که تفکر غالب اوایل دورۀ مدرن در غرب بود نقض می‌کرد. مهم‌ترین این پیش‌فرض‌ها آن بود که ایجاد و انتقال نیرو باید در قالب تماس قابل توضیح باشد. به بیان لایبنیتز یک جسم هرگز به طور طبیعی حرکت نمی‌کند، مگر آنکه جسمی دیگر با آن در تماس باشد و آن را هل دهد. نظریه‌های میدان (جاذبۀ زمین، میدان مغناطیسی و غیره) نشان دادند که نیرو همچنین می‌تواند نه از بیرون و با تماس، بلکه از درون و بدون تماس مکانیکی بر جسم وارد شود. جامعه‌شناسانی که به میدان‌های جهان اجتماعی پرداختند، تلاش کردند اثبات کنند بسیاری از نیروهایی که بر کنش فرد اعمال می‌گردد از درون وارد می‌شود که با اجبار خارجی کاملا تفاوت دارد.

ترجمۀ هر یک از اصول نظریۀ میدان را باید در بخشی از جهان اجتماعی یافت، در غیر این صورت مفهوم میدان به تدریج توخالی می‌شود و به واژگانی در حد قلمرو، حوزه یا بخش سقوط می‌کند. به عنوان نمونه، اصل سوم مبنی بر اینکه هیچ نوع میدانی وجود ندارد که بر همۀ ذرات اثرگذار باشد، بلکه ذرات باید ویژگی‌های خاصی داشته باشند تا تحت تاثیر نیروی میدان قرار بگیرند؛ در جهان اجتماعی ترجمان خود را در قالب میدان‌های اجتماعی مختلفی پیدا می‌کند که هرکدام اعضای خاص خود یا به عبارت بهتر واجدین شرایط خاصی را دربردارند (مانند میدان هنر، میدان ورزش و غیره). یا اینکه اصل پنجم (نیروی وارد بر هر ذره، تابعی از موقعیت آن در میدان است) در میدان قشربندی قابل مشاهده است. بدین معنی که افراد بسته به اینکه در کجای فضای دکارتی انواع سرمایه‌ها قرار دارند، کنش‌هایشان به سوی خاصی متمایل می‌شوند؛ این واقعیت خود را در سلایق و ذائقه‌های مشترک بازیگران اجتماعی نشان می‌دهد که محدودۀ واحدی از دستگاه دکارتی را اشغال کرده‌اند. با در نظر گرفتن یک فضای دکارتی چهاربعدی می‌توان موضع کنش‌گران فردی و جمعی را در این میدان تعیین کرد (بین محدودۀ ذائقه‌ها و محدودۀ مواضع، یک تناظر وجود دارد).

افزودن دیدگاه

لطفا دیدگاه خود را بنویسید
لطفا نام خود را وارد کنید

10 + 1 =