روانشناسیِ ما، درگیرِ بالینی‌زدگی است

رویکردی تاریخی به وضعیت رشته و حرفه مشاوره و روانشناسی در مصاحبه با دکتر حمیدرضا غریبی- بخش ششم

گفتگوکننده: زهرا عرب

تخمین زمان مطالعه: ۷ دقیقه


طی بخش‌های گذشته‌ی این مصاحبه در شنبه‌های انسانی بردار، وضعیت امروزه رشته روانشناسی، چگونگی تأسیس نظام روانشناسی، تأثیر وضعیت آموزش بر وضعیت روانشناسی، مورد گفتگو قرار گرفته است. در بخش ششم، پیرامون کمی‌گرایی و بالینی‌زدگی آن می‌خوانید.

بخش‌های اول، دوم، سوم ، چهارم و پنجم را اینجا بخوانید.


در بخش پیشین، به این نتیجه رسیدیم که اساساً انسان ایده‌آل همیشه یک تصویر است. تصویری که یا توسط صداوسیما و یا توسط یکی از شبکه‌های ماهواره‌ای برجسته می‌شود. و از نظر دکتر غریبی هر دو هم به یک اندازه غیرواقعی هستند و به درد زندگی در اینجا نمی‌خورد.

بنابراین، منظور این است که چون یک تصویر است پس نمی‌تواند وارد زندگی شود زیرا ما چیز دیگری را تجربه می‌کنیم.

مسئله اینجاست که ما روانشناس‌ها در کدام تیم بازی می‌کنیم؛ یعنی ما یا در آن تیم هستیم یا در این تیم و این واقعیت است؛ یعنی ما هم ابزار یکی از این دو هستیم. ولی درعین‌حال مردم نیز رنج می‌کشند و به نظر می‌آید که به خاطر رنجشان به ما مراجعه می‌کنند، دستکم خودشان چنین ادراک می‌کنند.

اتفاقاً بخش عمده‌ای از این رنج در این است که دو سوی این منگنه فشار می‌آورد و نکته مهم این است که اگرچه این‌ها به انسان ایرانی فشار می‌آورند ولی در یک چیز این دو تا انتها یکی هستند و آن این است که هر دو می‌گویند که: تو مسئولی یعنی کوبیدن بر طبل «سوژه محوری»! اصلاً در نگاه آن‌ها ساختار مهم نیست. در نتیجه هر دوی این‌ها به سوژه فشار شدیدی وارد می‌کنند و سوژه زیر این فشار به روانشناس مراجعه می‌کند و من روانشناس هم چندان درباره این فضا تأمل نکرده‌ام.

چند نفر از روانشناسان برخلاف این جریان عمل می‌کنند؟ تعدادشان خیلی کم است، زیرا یا جامعه‌شناس هستند که صرفاً ساختاری نگاه می‌کنند و سوژه را نمی‌بینند یا روانشناس هستند که ساختار را نمی‌بینند. مسئله روانشناسی نیز همین است که هرگز خود این فرد برای او مسئله نشده است و همیشه نسبت این آدم با چیزی ایده آل مسئله است. این وسط برخی از اساتید هم مانند دکتر قربانی هم می‌خواهند کاری انجام دهند، می‌خواهند بین این دو وضعیت نوعی یکپارچگی و انسجام برقرار کنند که من فکر نمی‌کنم بتوانند موفق شوند.

آیا به نظر شما این راه‌حل درستی نیست؟ یعنی برقراری یک انسجام بین این دو نوع نگاه.

شهود درستی است که ما نیاز به انسجام داریم، دستِکم حاوی این نکته است که عدم انسجام دارد ادراک می‌شود، فشار دارد ادراک می‌شود. ولی این انسجام‌بخشی به معنای یکپارچه کردن دو تضاد نیست، زیرا این‌ها به یک معنا کاملاً منسجم عمل می‌کنند، چون سوژه محورند. گویا یک بازی زرگری بین دو طرف اتفاق می‌افتد و هرکدام دیگری را بازتولید می‌کند.

اساساً آنچه به کارکرد آن‌ها انسجام می‌بخشد، تضاد ظاهری‌شان است. مثلاً اگر صداوسیما بپذیرد که این بازی انسان ایده‌آل را ادامه ندهد، من فکر می‌کنم، من و تو هم دست برمی‌دارد و البته برعکس زیرا این دو در تضاد هستند و واکنشی در مقابل یکدیگر به‌حساب می‌آیند. لذا ماهیتاً امکان درهم حل شدن و انسجام درونی که به سوژه فشار وارد نکند، ندارند. دو لبه‌ی قیچی در تضاد باهم یک کارکرد منسجم دارند؛ بریدن. این دو لبه ماهیتاً امکانِ یکی شدن ندارند، زیرا یک لبه به‌تنهایی دیگر قیچی نیست. من فکر می‌کنم یک چنین کارکرد و انسجامی را اینجا هم شاهدیم.

اگر انسجام‌بخشی راه‌حل درستی نیست آیا شما راهی برای پایان دادن به این وضعیت پیشنهاد می‌کنید؟

تنها کاری که می‌توان انجام داد این است که دیسکورس را پس بزنیم و بگذاریم کنار و اجازه دهیم که زیر این دیسکورس بالا بیاید. مثلاً در سریال روزی روزگاری اصلاً ایده تربیت به این معنا وجود ندارد. ایده تربیت وجود دارد ولی تربیت به معنی تأدیب در این سریال وجود ندارد.رویکردی تاریخی به وضعیت رشته و حرفه مشاوره و روانشناسی در مصاحبه با دکتر حمیدرضا غریبی

اگر در این سریال چنین ایده‌ای وجود دارد پس احتمال دارد که در دوره‌هایی از تاریخ هم با چنین ایده‌ای مواجه بوده باشیم.

به جد در زندگی روزمره ما وجود دارد. کافی است به پیچیدگی و داینامیسم روابط خانوادگی در ایران نگاه کنید، این همه قهر و آشتی در روابط خانوادگی ایرانیان، به شدت بر اینکه رفتارها به‌گونه‌ای باشد که متناسب با زندگی جمعی باشد تأثیر دارد. این خوش شکلی از تربیت کردن است که مبنایش تنظیم فاصله است. البته اگر بخواهم به لحاظ سیاسی-اجتماعی و در سطحی پهن دامنه‌تر این موضوع را مطرح کنم، تقریباً می‌توانیم بگوییم که سه دوره در تاریخ داریم که به این شکل است.

یک دوره بین سال‌های ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲ یعنی از رفتن پهلوی اول تا نهادینه شدن قدرت پهلوی دوم در کودتا، دوره دوم بین سال‌های ۱۳۵۷ تا ۱۳۶۲ یعنی قبل از شکل‌گیری انقلاب فرهنگی و دوره سوم سال ۱۳۷۶ تا ۱۳۷۸. در این سه دوره می‌توان موضوعات جدی را پیگیری کرد، یعنی آنچه زیر دیسکورس هست خود را نشان می‌دهد؛ بنابراین نظام علم را باید در چنین فضایی فهمید.

فضایی که می‌خواهد اینجا را مدرن کند و مداخله کند، البته عمدتاً با این پیش‌فرض اساسی که آنچه قرار است مدرن شود، به‌خودی‌خود دارای قوه‌ی خلاقه‌ای فهمیده نمی‌شود. لذا گویی «علم» در اینجا خود را در مقابل «هیچ» بازنمایی می‌کند و چنین علمی می‌خواهد هیچ را مدیریت کند، ولی آن هیچ در برابر علم مقاومت می‌کند. به همین دلیل وقتی با افرادی که توسعه‌چی محسوب می‌شوند یعنی برنامه توسعه می‌نویسند، هم‌کلام می‌شویم، بر این باورند که برنامه‌های توسعه در ایران اغلب شکست خورده است. شاید بدین سبب که فکر می‌کنیم در مقابل هیچ قرار داریم، اما هیچ نیست، یک چیزی هست.

یعنی این‌طور به نظر می‌رسد که اینجا هم یک منطق وجود دارد ولی ممکن است که متوجه آن منطق نشده باشیم.

دقیقاً، «هیچ» که مقاومت نمی‌کند. پس چیزی هست، درواقع مقاومت نشانه‌ای است از اینکه چیزی هست و این «چیز» منطقی هم دارد؛ اما نسبت منطق جدید با منطق این «چیز» نسبت نفی است و لذا پای زورگویی را به ماجرا باز می‌کند. منطقی که تو می‌خواهی بیاوری، منطق مبتنی بر زندگی نیست بلکه مبتنی بر انسان ایده آل است.

وقتی‌که یک روانشناسی این سؤال برایش پیش می‌آید که در برابر مراجع باید مداخله کند یا خیر، این سؤال، سؤال زندگی است که نه ربطی به انسان ایده آل دارد و نه ربطی به توسعه و دین دارد. این سؤال زندگی است که الان باید چه‌کاری انجام دهم. می‌دانیم که از یک طرف تحریم‌ها روی زندگی اثر می‌گذارد اما از طرفی می‌دانیم که آن مراجع بسیار تحت‌فشار است و اگر بخواهیم مسئولیتی بر روی دوش او بگذاریم بیچاره‌اش می‌کنیم. خود مسئولیت مراجع را له می‌کند.

درنتیجه از خودمان می‌پرسیم که باید چه کنیم و چگونه به او کمک کنم این سؤال زندگی است. از این سؤال انسان ایده‌آل بیرون نمی‌آید زیرا به مسئله وصل است یعنی الصاق به مسئله است. خودش از مسئله کنده نشده است که بعد تبدیل شود به ایده و بعد تبدیل شود به یک دیسکورس و بعد تبدیل شود به یک موضوع عجیب که نتوان هیچ کاری کرد؛ اما روانشناسی ما این نیست.
روانشناسی ما به مسئله وصل نیست. اگر به عنوان علم بخواهیم بگوییم که روانشناسی ما چه مشکلی دارد مسئله روانشناسی ما این است که به زندگی روزمره وصل نیست و نمی‌تواند تجربه زیسته را بررسی کند؛ زیرا درگیر کمی‌گرایی یا درگیر بالینی‌زدگی یا درگیر مقاله‌نویسی است. مثلاً اگر بخواهیم وضعیت رانندگی در تهران را درست کنیم، باید به سراغ رانندگان تاکسی و اتوبوس برویم یعنی آن‌هایی که اغلب در خیابان هستند. اگر نگاه کرده باشید می‌بینید که از همه بدتر تاکسی‌ها و اتوبوس‌ها رانندگی می‌کنند. گویی احساس مالکیت به جاده دارند. در نتیجه ما باید روی آن‌ها کار کنیم.

برای این کار باید آن‌ها را بشناسیم و برای شناخت باید مصاحبه کیفی کنیم نه به اندازه یک یا دو مصاحبه بلکه ۷۰ یا ۸۰ پایان‌نامه مصاحبه کیفی انجام دهند از جهات مختلف و با اساتید و دانشجوهای مختلف و در دانشگاه‌های مختلف. سپس یک مؤسسه این مصاحبه‌های کیفی را تحلیل و بر اساس آن‌ها آموزش‌هایی را تعریف کند و آموزش را تزریق کنند به جامعه و حتی این مصاحبه‌ها در قانون‌گذاری وارد شود. البته این فرایند ۱۰ سال طول می‌کشد ولی پیش از آن ما باید برای پژوهش کیفی ارزش قائل شویم.

ادامه دارد…


بردار به تازگی در حال انجام پروژه ای با عنوان آسیب شناسی رشته و حرفه روانشناسی و مشاوره در ایران است که می‌توانید اینجا پیگیری کنید.

0

افزودن دیدگاه

لطفا دیدگاه خود را بنویسید
لطفا نام خود را وارد کنید

2 × 1 =