‌‌تاریخ و اشتغال علوم انسانی

به اشتراک‌گذاری تجربیاتمان دربارۀ راه خودمان، شاید یکی از کاربردی‌ترین و مفیدترین همکاری ما جایگزین تئوری‌های دانشگاهی است.

نویسنده: مگان کا.دورتی

مترجم: علی زارع

تخمین زمان مطالعه:۵ دقیقه


در این مجموعه مگان کا.دورتی پیرامون تجربیات خود از زمان آغاز به تحصیل‌اش در مقطع کارشناسی تا دکتری رشتۀ تاریخ در دانشگاه‌های استرالیا و امریکا سخن گفته است و پس  از آن به بیان اقدامات و فعالیت‌های خود در راستای اشتغال در رشتۀ تاریخ می‌پردازد- بخش۱


دوستم الکس-همکار ویراستار این وبلاگ- اخیراً ایمیلی دربارۀ مشاغل غیردانشگاهی که من از زمان اتمام مقطع دکتری دنبال نموده‌ام فرستاد و نوشت: “بسیار عالی است که روی چنین مباحث و مسائل مهمی به خوبی کار می‌کنی.” آیا می‌توانم برای این وب‌سایت دربارۀ دنبال کردن مشاغل احتمالی مطلب بنویسم؟ او پرسید: “چه جاهایی دنبال شغل رفتی؟ چگونه به این چنین رزومه‌هایی دست یافتی و چگونه به طور متفاوتی از روش معمول کسب‌و‌کار دانشگاهی به مصاحبه پرداختی؟ به کجا برای مشورت سر زدی و آن مشورت چه بود؟ و هر آن چیز اضافه دیگری که فکر می‌کنید می‌تواند مفید باشد.”

برای پاسخ به این سؤالات تا حدودی حس عجیبی داشتم. من هیچ‌وقت برای یک شغل دانشگاهی اقدام نکردم. اولین موقعیت شغلی غیردانشگاهی را که درخواست دادم، انتخاب کردم. هرگز یک سخنران نبوده‌ام یا در بازار کسب‌و‌کار و در همایش‌های مهم شرکت نکرده‌ام. در محافل گوناگون به دنبال مشاوره بودم. این کار جالب بود؛ چراکه به من سقلمه‌ای زد تا خودم را پیدا کنم.

به اشتراک‌گذاری تفکراتم دربارۀ “راه خودم” شاید یکی از کاربردی‌ترین همکاری من جایگزین گفتمان دانشگاهی است. گفتمانی که از اهمیت روز افزونی برخوردار گشته است. با وجود این، قویاً تاکید می‌کنم که تفکرات ارائه شده در این‌جا قرار نیست که بسط دادنی در موارد دیگر باشد. بر خلاف بسیاری از افراد، بدون قصد خاصی برای رفتن به دانشگاه به مدرسه رفتم. مهم‌تر از دکتری، تجربۀ کار حرفه‌ای داشتم. قادر بودم تا از اطلاعاتم استفاده کنم؛ همان طور که از مرحله‌ای به مرحلۀ دیگر می‌رفتم و خوش‌شانس بودم که در یک برنامۀ عالی در مرکز بزرگ شهری، هم‌زمان با دسترسی و فرصت فراهم شده تؤامان در طول دورۀ تحصیل و دیگر تخصص‌ها و مراکز مهم، از زمانی که پژوهش را بیرون از دانشگاه آغاز نمودم، حاضر شوم.

قبل از مقطع دکتری

تمایل دارم یک زندگی‌نامه کوچک شخصی، حرفه‌ای و پژوهشی از خودم ارائه کنم؛ چراکه نوع کاری را که باید انجام دهم برای خودم و برای نوشتن نامه‌های شغلی‌ام بازتاب می‌دهد تا انتخاب‌هایم را توضیح دهم و جست‌وجویی موفق را انجام دهم. باید به گذشته نگاه می‌کردم، روایتی منسجم می‌ساختم و ارتباط بین همۀ مراحل به‌ظاهر بی‌ربط را که برای برقراری ارتباط و تماس با کارفرمایان احتمالی و نامه‌های شغلی را انجام داده بودم برقرار می‌کردم تا آن‌ها را متقاعد کنم به من توجه کنند.

من یک شهروند آمریکایی با والدینی آمریکایی و ایرلندی‌ام که از کودکی به استرالیا مهاجرت کرده‌است. تمام دوره‌های مدرسه (۱۲-۷ سال) و همچنین مقطع کارشناسی و کارشناسی ارشد را در دانشگاه ملبورن گذراندم. کارشناسی تاریخ را گرفتم و پایان‌نامۀ ارشدم را دربارۀ مطالعات امریکا نوشتم و از آرای بوردیو برای انتقاد از این که چگونه تنش‌ها دربارۀ  کنترل و انتقال سرمایۀ فرهنگی به شور و شوق هنرمندان و اندیشمندان امریکایی در گرایش به پاریس در دهۀ ۱۹۲۰ دامن زد، بهره بردم. بیشتر اوقات اضافی‌ام را صرف یادگیری زبان‌های فرانسه و آلمانی کردم.

شغل‌های من بین دانشگاه و مقطع دکتری، در استرالیا و امریکا هر دو، در زمینۀ کمک هزینه تحصیلی بود. به طور اتفاقی وارد نخستین تجربۀ شغلی‌ام شدم. برنامه‌ریزی کردم تا از ملبورن به نیویورک نقل‌مکان کنم و به پس‌انداز پول احتیاج داشتم. از این‌رو به آگهی شغل درج داده‌ها به طور موقت پاسخ مثبت دادم. برای مصاحبه رفتم و با مدیر اجرایی هم‌سو و هم‌فکر بودم. او دانشجوی پیشین رشتۀ خدمات اجتماعی بود. به جای شغل وارد کردن داده، او یک پروژه‌ تحقیقاتی کوچک برای من دست و پا کرد: باید سازمان‌های غیرانتفاعی سراسر کشور را بررسی می‌کردم و برای هیئت مدیره گزارش می‌دادم که چگونه شرکت می‌تواند فعالیت‌های داوطلبانۀ جوانان را تهییج کند.

در آن زمان کار قابل‌توجهی به نظر می‌رسید. این سازمان یک موقوفه داشت و هیچ کس مجبور نبود برای شغل خود تقلا کند. من می‌توانستم ساعت‌ها دربارۀ سازمان‌هایی مطالعه کنم که کارهای جالبی برای بهبود وضعیت جهان انجام داده بودند و سپس به شرکت کمک کنم تا چگونه بهتر تصمیم‌گیری کند. هنگامی که به نیویورک رفتم، کار مشابهی را در آن‌جا دنبال کردم. بالاخره در یکی از نهادهای راکفلر شغلی یافتم. آن سازمان با رهبری یک خانم با دکتری ادبیات در اوج بود. من از آن کار لذت می‌بردم اما لذتم بیشتر به خاطر بینش‌های صادقانه‌ای بود که چگونه قدرت را مدیریت، حفظ و توزیع می‌کرد و نیز این‌که چگونه نوآوری از طریق اهرم‌های امتیاز حرفه‌ای معامله می‌شد.

ادامه دارد…

افزودن دیدگاه

لطفا دیدگاه خود را بنویسید
لطفا نام خود را وارد کنید

18 + چهارده =