علوم بنیادی و علوم انسانی

علوم انسانی؛ بنیادها و کاربردها

گفتگو کننده : سمیه موسوی

تخمین زمان مطالعه : ۸ دقیقه


 دکتر آرش موسوی استادیار گروه سیاست علم در مرکز تحقیقات سیاست علمی کشور است. مقالۀ ایشان با عنوان «واﮐﺎوی ﻧﻘﺶ ﻋﻠﻮم ﺑﻨﯿﺎدی در ﭘﯿﺸﺮفت همه جانبۀ کشورهای در حال توسعه» انگیزه ­ای شد تا با ایشان گفتگویی داشته باشیم. محورهای گفتگو، براساس موضوعات مطرح شده در مقاله، شامل موارد زیر است: نسبت میان علوم بنیادی و علوم کاربردی در رشته‌های علوم انسانی، رابطۀ بین عرضه و تقاضا، و نقش دولت در حیطۀ کاربرد‌ی سازی علوم انسانی. بخش اول این گفتگو را در زیر می‌خوانید.


  • پرسش: پیش از گفتگو، شاید لازم باشد به تعریفی از علوم کاربردی و علوم بنیادی و همچنین نسبت آنها در علوم انسانی برسیم. این تمایز در حیطه­ های مرتبط با علوم طبیعی، در اذهان جامعه، شناخته شده‌ و روشن‌ است اما در علوم انسانی از آنجا که این دانش­ها کمتر کاربردی یا تجاری شده‌اند، مرزها تفکیک نشده و نامشخص است. تعریف شما از این مقولات در حیطۀ علوم انسانی چیست؟

به­ طورکلی می‌توان گفت علوم بنیادی، با هدف گسترش مرزهای دانش، روی موارد و موضوعاتی کار می‌کنند بدون اینکه چشم‌اندازی دربارۀ نتایج عملی و کاربردهای آن تحقیق وجود داشته باشد. درمقابل، علوم کاربردی از اول در چشم‌اندازشان کاربرد و مسئله‌ای کاربردی را در نظر دارند. در این زمینه استعاره‌ای وجود دارد به نام استعارۀ استخر.

می‌گویند که کار کردن در علوم بنیادی مثل ساختن یک استخر و پرورش دادن انواع و اقسام آبزیان در آن است. خیلی هم معلوم نیست که کدام یک از این‌ آبزیان ممکن است به درد کسی بخورد. اما در علوم کاربردی از همان استخر ماهیان و آبزیان خاصی که چشم‌انداز کاربردی دارند و ممکن است مسائلی را حل کنند، از آب گرفته می‌شوند. این کلی‌ترین تعریف است اما باید نکته‌ای را هم اضافه کرد و گفت که اینها در بخش­هایی هم‌پوشانی دارند. بنابراین در بعضی قسمت‌ها در مرز علوم بنیادی با علوم کاربردی واقعاً نمی‌توان گفت که یک دانش خاص در رستۀ علوم بنیادی می‌گنجد یا کاربردی.

در بُعد زمانی هم این را می‌توان مطرح کرد. در برهه‌ای از تاریخ ممکن است یک کارِ علمی کاری بنیادی باشد اما ده سال بعد همان موضوع بسته به اینکه چه رویدادهایی در جهان علم و فناوری و اقتصاد و جامعۀ بزرگتر اتفاق می‌افتد، بدل به دانش کاربردی بشود. این موضوع تقریباً در دنیا پذیرفته شده که علوم کاربردی یا فناوری‌های منتج از آنها در امر توسعه دخیل هستند. شاید در سی چهل سال اخیر دیگر همه به این باور رسیده‌اند که مهم‌ترین عامل توسعه در همۀ جنبه‌ها، از جمله اقتصاد، بحث توسعۀ فناوری و دانش کاربردی است. اما در مورد علوم بنیادی چنین توافقی به این شکل وجود ندارد و من در مقاله‌ای که  در این رابطه نوشته­ام، سعیم بر آن بوده که نسبت میان علوم بنیادی و توسعه را مشخص کنم.

  • پرسش: در علوم انسانی این تمایز به چه صورت است؟ آیا این نسبت و تاریخی بودن که در ارتباط میان علوم بنیادی و کاربردی تعریف کرده‌اید، در علوم انسانی نیز مصداق دارد؟

روی این تفکیک در علوم انسانی متأسفانه خیلی کار نشده است. مثل خیلی دیگر از جنبه‌ها که در ارتباط با علوم طبیعی کار شده اما در علوم انسانی خیلی به اقتضائات آن پرداخته نشده است. مثلاً شما در حوزۀ فلسفۀ علم می‌بینید که فیلسوفان علم عمدتاً مثال‌هایشان را از فیزیک یا علوم طبیعی می‌آورند و در زمینۀ علوم انسانی به آن اندازه کار نکرده‌اند.

در این مورد هم به همین شکل است. در اینجا حتی خیلی طبقه‌بندی‌های ابتدایی‌ هم صورت نگرفته است که ما ببینیم در علوم انسانی این دوگانه به چه صورتی کار می‌کند. البته در عمل کاملاً واضح است که این دوگانه اینجا هم کار می‌کند. یعنی ما یک سری علوم بنیادی انسانی داریم مثل اقتصاد نظری یا بخش‌های نظری روان‌شناسی یا جامعه­شناسی و یک سری هم علوم انسانی کاربردی داریم مثل مدیریت. نسبت مدیریت به علوم نظری انسانی مثل نسبت مهندسی است به علوم طبیعی. در مدیریت، از مبانی علوم انسانی برای مدیریت بنگاه استفاده می­کنید. از روان‌شناسی، جامعه‌شناسی و اقتصاد استفاده می‌کنید و گونه‌ای مهندسی را در علوم انسانی توسعه می‌دهید. پس این دوگانه در علوم انسانی هم هست ولی همچنان جای کار دارد و ما در ابتدای مسیر هستیم.

  • پرسش: یک دیدگاه وجود دارد که عدم توانایی ما در کاربردی سازی علوم انسانی به ضعف ما در علوم بنیادی برمی­گردد. نکتۀ دیگر اینکه شاید علت جا افتادن بیشتر این تفکیک در علوم طبیعی این است که در علوم طبیعی بخش کاربردی وارد بازار و صنعت می‌شود ولی بخش کاربردی علوم انسانی، غیر از مدیریت، کمتر وارد بازار و صنعت می‌شود. باتوجه­به این موارد، آیا این دوگانۀ بنیادی و کاربردی آموزش­های متفاوتی را در حوزۀ آموزش عالی علوم انسانی می‌طلبند یا اینکه تقویت علوم بنیادی کفایت می کند؟

همۀ اینها سؤالاتی است که تا حالا به آنها پرداخته نشده و پاسخ شفافی برایش وجود ندارد. من در مقاله‌ام همۀ تلاشم بر این بوده که راهی را برای شروع بحث‌ها در این زمینه باز بکنم. درست است که طبق همان مثال استخر، علوم کاربردی بدون پرورش علوم بنیادی پا نمی‌گیرد. اگر شما استخر را حذف بکنید، دیگر جایی برای ماهی‌گیری و انتخاب نخواهد بود. اما من فکر می‌کنم هر دوی اینها باید با هم وجود داشته باشند منتها باید دینامیکی برای بده بستان طبیعی اینها با هم نیز برقرار باشد. یک راه همان است که انتقال علم از دنیا به کشور صورت بگیرد و علوم بنیادی توسعه پیدا کند. این راه اول اصطلاحاً عرضه‌محور است. یعنی شما دانش را از بالای هرم برای توسعه به سمت جامعه و اقتصاد با فشار روانه می‌کنید.

اما یک راه دیگر توجه به تقاضامحوری است. یعنی شما نیازها و تقاضاهایی را در جامعه، مردم و بنگاه‌های اقتصادی شناسایی کرده و از این طرف مکشی ایجاد می­کنید که به آن در اصطلاح مدلtechnology-pull  می‌گویند. یعنی نیروی تقاضا جریان دانش و فناوری را به سمت خودش می‌کشد و این کشش و مکش با آن جریان فشار از بالا با یکدیگر بده­بستانی را برقرار می‌کنند. نکته‌ای که ما درواقع در ایران با آن مشکل داریم، همین بحث تقاضامحور کردن علوم انسانی است.

ما در بحث‌هایی مثل بحث کاربردی‌سازی یا تجاری‌سازی علوم انسانی معمولاً باز هم به سمت عرضه می‌رویم. به سمت دانشمندان و پژوهشگران علوم انسانی می‌رویم و از آنها می‌پرسیم که چه باید بکنند. در حالی که در این حالت نیز باز بخشی از مسئله را ندیده گرفته‌ایم. و آن این است که مسائل را چه کسی باید به محقق عرضه کند. تقاضا برای علوم انسانی بیشتر در میان مردم، مدیران بنگاه‌های اقتصادی و یا دولت شکل می‌گیرد. دولت در تمام دنیا نقش مهمی بازی می‌کند و آن این است که برای همۀ شاخه‌های علوم انسانی تقاضا ایجاد می­کند. ما از طریق زنده کردن و تحریک بخش تقاضا، بخشی که در واقع مسائل را به محقق علوم انسانی عرضه می‌کند، می توانیم فرایند کاربردی‌سازی را تسریع کنیم.

برای مطالعه‌ی بیشتر به نظام‌های نوآوری مراجعه کنید.

افزودن دیدگاه

لطفا دیدگاه خود را بنویسید
لطفا نام خود را وارد کنید

1 × 1 =