علوم انسانی و جامعه

ذاکرصالحی در شنبه‌های انسانی مطرح کرد: علوم انسانی دچار پرباری نقش شده است.

تخمین زمان مطالعه: ۱۵ دقیقه

 


 گروه بُردار به سفارش کارگروه کاربردی سازی علوم انسانی و اجتماعی معاونت علم و فناوری ریاست جمهوری، سلسله‌نشست‌هایی را با هدف کاربردی سازی علوم انسانی برگزار می‌کند. در این نشست‌ها که جهت معرفی کارکردهای علوم انسانی به جامعه و دولت انجام می‌گیرند، این مهم را از طریق اندیشمندان و کنشگران اصلی علوم انسانی و نهاد علم، میسر می‌کنند.

امروز و تمام شنبه‌های پیشِ رو، مشروح نشست‌های بُردار را با عنوان «شنبه های انسانی» می‌خوانید.

گزارش نخست مربوط به نشست «کاربردی سازی علوم انسانی؛ راهی به سوی اقتدار فرهنگی» است که با حضور دکتر سیدمحمدامین قانعی‌راد، دکتر غلامرضا ذاکرصالحی و دکتر سیدمحمدرضا امیری تهرانی در ستاد توسعه فناوری های نرم و هویت ساز انجام شده است.

این نشست با حضور دکتر حمید حیدری، دبیر کارگروه کاربردی سازی علوم انسانی و اجتماعی و به دبیری دکتر محمدامین صمیمی، کارآفرین حوزه علوم اجتماعی و مدیر شتاب‌دهنده شفق (نخستین شتاب‌دهنده قرآنی)، برگزار شده است.

این نشست در چهار بخش تقدیم خوانندگان بُردار می‌شود که بخش نخست آن در پی می‌آید.


 بحث را با جناب دکتر قانعی راد، مدیر گروه علم و جامعه در مرکز تحقیقات سیاست علم کشور، آغاز می‌کنیم. آقای دکتر برای شروع بفرمایید از نظر شما چه عوامل و نیروهایی می‌توانند بر علوم انسانی تاثیرگذار باشند؟

چهار عامل بر علوم انسانی مؤثر است که این عوامل عبارتند از:

۱- آکادمی و روشنفکران که مطالبه علم از علوم انسانی دارند؛

۲- جامعه مدنی که مطالبه رهایی و آزادی از علوم انسانی دارد؛

۳- دولت که دانش کنترل را از علوم انسانی مطالبه می‌کند؛ و

۴- بازار که مطالبه تولید ثروت و ارزش‌افزوده از علوم انسانی دارد.

در وضعیت کنونی، تعامل علوم انسانی با هریک از این چهار دسته عوامل را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

البته این سوال، بسیار گسترده است و با توجه به تحولات اخیر در جامعه، پاسخ به آن کمی مشکل است. اگر بخواهیم وضعیت علوم انسانی را بعد از انقلاب اسلامی تحلیل کنیم، باید بگویم از میان ۴ نیروی تاثیرگذار بر علوم انسانی، نیروی اصلی و سرنوشت ساز، دولت بوده است. البته دولت در معنای کلی که شامل همه نهادهای تصمیم‌گیرنده است. از شورای انقلاب فرهنگی گرفته تا نهادهای مربوط به حوزه، دانشگاه و شوراهای برنامه‌ریزی، وضعیت علوم انسانی را تعیین می‌کنند و در خصوص رشته‌ها و دروس علوم انسانی تصمیم‌گیری می‌نمایند. هدف دولت بطور کلی، تربیت نیرویی در این حوزه بوده تا بتواند از آن طریق به شیوه‌های مختلف بر جامعه کنترل داشته باشد. از طرفی با توجه به نیاز به اشتغال در مشاغل دولتی، سعی دولت بر آن بوده تا این نیروها را از حوزه علوم انسانی تأمین نماید. بدین ترتیب، دولت در تعیین جهت‌گیری‌های علوم انسانی در کشور، نقش پررنگی داشته است.

نقش جامعه در این روند به چه شکلی بوده است؟ آیا دولت تنها نهاد مداخله‌گر در این عرصه بوده و یا واکنش‌هایی هم از سوی جامعه وجود داشته است؟

از نیمه دوم دهه هفتاد، در عرصه عمومی، کانون‌هایی در جامعه شکل می‌گیرند که به علوم انسانی توجه بیشتری دارند. در ایران جنبش ژورنالیستی به عنوان یک جنبش اجتماعی شکل می‌گیرد که شامل روزنامه‌نگارهای کم‌وبیش مستقلی است که مطبوعات مستقلی را اداره می‌کنند. همچنین ناشرینی که مراکز نشر مستقلی را ایجاد کرده‌اند، جزء این جنبش هستند. این گروه‌ها و امثال آن‌ها در توزیع دانش و البته بعضا در تولید آن نقش مهمی ایفا می‌کنند.

گروه دوم، روشنفکران و گروه‌های مختلفی هستند که از دانشگاه باز مانده‌اند یا در حاشیه دانشگاه هستند یا دانشگاه آن‌ها را کنار گذاشته است. این گروه به موضع مردم و مسائل مردم با علوم انسانی توجه می‌کنند. این گروه یک جریان استقلال‌طلب هستند (در کل دانشگاه یک نهاد مستقل نبوده و نیست) که با حاکمیت نهادهای دولتی مخالفت داشته و طرفدار استقلال علمی و آکادمیک آزاد و مفاهیمی مانند این بوده و در پی آن هستند که ساحت علم، محترم شمرده شود و از دخالت نیروهای بیرون دانشگاه مصون بماند.

آیا جریانات استقلال‌طلب به اندازه دولت بر علوم انسانی تاثیرگذار بوده است؟

این جریانات، یک نیروی تقریبا حاشیه‌ای در دانشگاه بوده است. یعنی به عبارت بهتر، بخش وسیعی از آکادمی‌های ما تحت تأثیر فرآیند دولتی‌شدن قرار گرفته و خودش را با دستورالعمل‌ها و بخشنامه‌های دولتی در زمینه ارتقاء، استخدام و…. سازگار کرده است. نهایتا اینکه جریان آکادمی‌ها در حاشیه و جریان اصلی حاکم، جریان دولت بوده است.

وضعیت در دولت جدید یعنی دولت آقای روحانی به چه شکل بوده است؟

دولت آقای روحانی، مقداری بازارمحور شده است و به دنبال دولت‌زدایی است. یعنی خیلی موافق برنامه‌ریزی‌های دولتی، تعیین اولویت‌های پژوهشی توسط بخش دولتی و مسائلی مانند این و بطور کلی دخالت در دانشگاه نیست. این دولت به دنبال اتصال علوم انسانی به بازار  است. از نظر این دولت، نیرویی که باید سمت‌وسوی دانشگاه با علوم انسانی را تعیین کند، بازار است و در اینجاست که مفاهیمی از قبیل need، want، demand مطرح می‌شود. البته مطرح شدن این مفاهیم به این معناست که دانشگاه یا بطور کلی علوم انسانی به مثابه یک نهاد اداری دیده می‌شود. به عنوان مثال وقتی درباره علوم انسانی صحبت می‌کنند یا می‌نویسند به فلان بند قانون اساسی ارجاع می‌دهند یا ارجاعشان به سخن فلان مقام عالی کشور است یا در برخی مواقع به اسناد، استناد می‌کنند. درحالی‌که شما هیچ‌گاه نمی‌بینید که وقتی کانت درباره فلسفه صحبت می‌کند، یا وقتی دورکهایم جامعه‌شناسی را بنیان‌گذاری می‌کند، به قانون اساسی فرانسه استناد کنند. نوع برخورد با علم در کشور به گونه‌ای است که گویا علم یک مسئله کارشناسی است و تولیدات علمی هم تولیدات اداری فرض می‌شوند. مطابق این رویکرد، به محض مطرح شدن بحث اقتصاد مقاومتی، اساتیدی در مورد اقتصاد مقاومتی می‌نویسند. جالب آنکه همان حرف‌ها را –نه اینکه حرف‌ها و افق‌های جدید را بگویند- مطرح می‌کنند.

 از طرف دیگر علاوه بر جریان تبدیل علوم انسانی به سیستم اداری، شاهد جریان تبدیل آن به بنگاه هم هستیم. در سیستمی که علم به مثابه بنگاه دیده می‌شود، ما در زمره فروشندگانی قرار می‌گیریم که تولیداتی داریم و قرار است این تولیدات را بفروشیم.

شما یکی از مظاهر تبدیل علوم انسانی به سیستم اداری را ارجاع‌دهی کارهای علمی به قوانین و اسناد دولتی عنوان کردید. آيا بطور کلی این امر خلاف کار علمی است؟

ما به عنوان شهروند موظف به تبعیت از قانون اساسی هستیم. چراکه این یک میثاق ملی است و خودمان در تدوین این قانون نقش داشته‌ایم و باید از آن حمایت نماییم؛ ولی به عنوان یک دانشمند نمی‌توانیم در کارهای علمی و دانشگاهی به این قوانین و یا به اسناد دولتی  ارجاع‌دهی کنیم، چون اساسا نباید ذهنمان را محدود کنیم. شما در علم هم می‌بینید که بعضی مواقع یک دانشمند حرفش را با ارجاعی به بودا یا ابراهیم(ع) یا حتی به نلسون ماندلا مطرح می‌کند و مباحث مربوط به صلح و عدم‌خشونت را با ارجاع به این بزرگواران از نظر علمی ساماندهی می‌کند. الهام گرفتن اشکالی ندارد، ولی خود را در موضع کارمندِ نهاد علم قرار دادن و دنبال کردن سیستم اداریِ بله‌قربان‌گویی، به کارایی علمی ضربه خواهد زد.

آقای دکتر  ذاکرصالحی؛ شما به عنوان مدیرمطالعات تطبیقی پژوهشی آموزش عالی، در جایی از سخنانتان فرمودید که علوم انسانی در ایران رنجور است و توانمند نشده است ولی با این وجود همچنان دارای کارکرد است. در ابتدا بفرمایید چرا علوم انسانی در ایران رنجور است؟

بله گفته شد که علوم انسانی رنجور مانده و رنجور نگه داشته شده است. بخشی از این رنجور بودن به این دلیل است که علوم انسانی کمتر خود-تأملی داشته است ولی بخش عمده آن معطوف به دلایل بیرونی است. البته از نظر من این عوامل بیرونی اهمیت بیشتری دارند.

اگر ممکن است، این عوامل بیرونی و درونی را به صورت مصداقی مطرح کنید.

ما در ایران دهه ۶۰ و ۷۰ با موج اسلامی شدن علوم انسانی روبرو بودیم؛ در دهه ۸۰ تا ۹۰، موج بومی سازی علوم انسانی را داشتیم و از دهه ۹۰ تا کنون هم موج جدیدی شروع شده تحت عنوان مهندسی سازی علوم انسانی یا فناوری سازی علوم انسانی. در حال حاضر، علوم انسانی تحت شدیدترین ممیزی‌ها قرار گرفته است. این نشان می‌دهد که عوامل بیرونی نقش پررنگ‌تری بر این ناتوانی و رنجوری داشته‌اند.

آیا هر سه موجی که مطرح نمودید، معطوف به عوامل بیرون از دانشگاه‌ها بوده است؟

دو موج اول از عوامل بیرونی آکادمی بودند، ولی موج سوم یعنی مهندسی سازی علوم انسانی از درون خود دانشگاه ها شروع شده است که بیشتر معطوف به بحث مهندسی سازی در شوراهای سیاست‌گذاری و علم و فناوری است.

در مورد کارکردهای علوم انسانی بگویید و اینکه علوم انسانی چه نسبتی با جامعه برقرار کرده است؟

ما ابتدا باید بدانیم مسئله علوم انسانی چیست؟ این سؤال که علوم انسانی کارکرد دارد یا نه و چه کارکردهایی دارد، سوال عظیمی است و نشان می‌دهد که ذهنیت‌هایی در مورد علوم انسانی وجود دارد که از طرف رقبای ما یعنی حوزه فنی-مهندسی و حوزه‌های علمیه تقویت می‌شود و متاسفانه هنوز یک گفت‌وگوی جدی با آن‌ها صورت نگرفته است. باید اشاره کنم که ما با رقبا بیشتر جدل کرده‌ایم، تا گفت‌وگوی واقعی. در جدل، شما برای آنکه بر طرف مقابل پیروز شوید از مشهورات طرف مقابل استفاده می‌کنید، هر چند آن مشهورات، اشتباه باشند.

برای علوم انسانی، زمینه و کانتکست پیچیده‌ای فراهم شده است که غلیظ و غبارآلود است و علوم انسانی را تحت فشار قرار می‌دهد. این‌ها عواملی بوده‌اند که بر رنجوری و ناتوانی علوم انسانی موثر بوده‌اند. ما ابتدا باید این کانتکست را بشناسیم.

این کانتکست غبارآلود و شدید اشاره به چه شرایطی دارد؟

در وضعیت فعلی، شرایطی فراهم شده که از علوم انسانی انتظارات بلندپروازانه و ناهمگون و متعارضی وجود دارد و در نتیجه علوم انسانی دچار تورم و پرباری نقش شده است. یعنی بیش از توان خودش، بار به دوش می‌کشد. در این کانتکست، البته گفتارهای ضعیفی شکل می‌گیرد که خوشبختانه هنوز به سطح گفتمان نرسیده است. ولی به اجبار به این سمت که به خودکنترلی علوم انسانی بپردازیم، کشیده می‌شویم و آن جنبه‌های رهایی‌بخش و نقد و آگاهی‌بخشی و… متاسفانه در ایران به حاشیه می‌رود. نتیجه این می‌شود که این گفتارهای پراکنده از تبدیل علم به ثروت حرف می‌زنند. ما گفتیم چرا تولید علم به ثروت؟! باید به جای آن بگوییم؛ تبدیل علم به منزلت در حوزه اجتماعی، تبدیل علم به هنجار در حوزه فرهنگی و اجتماعی، تبدیل علم به سیادت درحوزه سیاسی و قدرت داخلی و خارجی!

بنابراین ما به جای مدل خطی، مدل مربعی داریم. اینجا است که علوم انسانی می تواند خودش را نشان بدهد.   

منظورتان از انتظارات ناهمگونی که از علوم انسانی وجود دارد، چیست؟

مثلا گاهی به علوم انسانی می‌گویند آموزش بدهد و گاهی می‌گویند دانش دست اول و پژوهش تولید کند. گاهی از آن انتظار دارند که آسیب‌های اجتماعی را حل کند و گاهی می‌گویند به کمک دولت بیاید و سیاست‌گذاری کند. گاهی می‌گویند باید تبدیل به فناوری شود و کالا تولید کند و گاهی هم می‌گویند تربیت دینی، اخلاقی و فرهنگی کند و الگوسازی نماید. این علوم انسانی نحیف و رنجور توان اینکه بتواند همه این کارکردها را انجام بدهد، ندارد؛ آن هم در شرایطی که سرمایه‌گذاری جدی در این حوزه نشده است. حتی منابع انسانی و بودجه‌ای هم به علوم انسانی تخصیص داده نشده است. ۳۷ طرح کلان ملی در سال ۹۳ در شورای علوم و تحقیقات و فناوری تصویب شده است که تنها دو طرح مربوط به علوم انسانی بوده است و آن دو  طرح هم از قبل، وضعیتش مشخص بوده که چه کسانی باید انجام بدهند و چه کارهایی باید انجام شود.

از طرف دیگر، علوم انسانی تحت فشار مطالبات خانواده‌ها نیز هست. خانواده‌ها می‌خواهند علوم انسانی یاد بگیرند، آموزش ببینند و درس بخوانند. خیلی از خانواده‌ها و دانشجویانی که به علوم انسانی علاقمندند و در این حوزه تحصیل می‌کنند، تصوری که بازار و دولت از علوم انسانی دارد، ندارند. آن‌ها صرفا به دنبال آگاهی هستند. خیلی از آن‌ها به دنبال مدرک نیستند و صرفا چون به آن علاقه دارند، وارد این حوزه می‌شوند. این، همان بخشی از جامعه است که از علوم انسانی مطالبه دانایی می‌کند؛ بخشی که دیده نشده است. در حال حاضر ۸/۴ میلیون دانشجو داریم که نزدیک به ۵/۲ میلیون نفر آن‌ها در حوزه علوم انسانی مشغول به تحصیل هستند و به همین نسبت، استاد دانشگاه در این حوزه و پژوهشگاه‌ها و مراکز تحقیقات علوم انسانی داریم. این بدنه، آن مطالبه دانایی را برای خانواده‌ها تاحدی پاسخ می‌دهد. این یکی از کارکردهای علوم انسانی است.

شما کارکرد علوم انسانی برای خانواده‌ها یعنی مطالبه دانایی را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

این آگاهی و دانایی که خانواده‌ها در علوم انسانی به دنبال آن هستند، امر مفیدی است. یعنی اگر شما بخواهید روی علوم انسانی با رویکرد آمریکایی که مفید است، تأکید نمایید، می‌توانید این بخش را مفید تلقی کنید. خانواده‌ها وقتی در این حوزه تحصیل می‌کنند، مطالبه منزلتی دارند. به هر حال یکی از مؤلفه‌های پایگاه اجتماعی و طبقه اجتماعی، تحصیلات است. تحصیلات که تغییر می‌کند، درآمد تغییر می‌یابد. از طرفی فرصت‌های اجتماعی و نیز فرصت‌های ازدواج پدید می‌آید. ۵۰ درصد این مطالبه منزلتی را علوم انسانی به دوش می‌کشد. هرچند ممکن است این کارکرد خیلی برنامه‌ریزی‌شده نباشد، ولی در ایران وجود دارد.

آیا این رنجوری و ناتوانی علوم انسانی صرفا ناشی از شرایط و کانتکست غبارآلود است یا می‌توان جهت پیکان را به سمت خود علوم انسانی هم نشانه رفت؟

نه اینطور نیست. جنبه دیگر این مسئله این است که خود علوم انسانی، ضعیف، نوپا و رنجور است و فرآیند هویت‌یابی کامل را هنوز طی نکرده است. چون دو مشخصه هویت‌یابی، تمایز و استمرار تاریخی است. تمایز در علوم انسانی هنوز مشخص نیست. وقتی از آن کار تبلیغاتی می‌خواهی، کاری شبیه به کار تبلیغات اسلامی انجام می‌دهد. علوم انسانی فرآیند تمایزیافتگی را در حوزه‌های دیگر طی نکرده است تا بتواند هویت‌یابی را طی کند.

بعد دوم نیز استمرار تاریخی است. ما در علوم انسانی بیشتر با گسست روبرو بوده‌ایم تا با استمرار و پیوستگی. چون در غرب بالاخره همان کلیسای جامع آکسفورد و کمبریج به دانشگاه آکسفورد و دانشگاه کمبریج  تبدیل شد و در نتیجه علوم مسیحی، طب مسیحی، حقوق مسیحی و الهیات مسیحی استمرار پیدا کرد.

اما در ایران ما با گسست مواجه بودیم. حوزه‌های علمیه راه خودشان را ادامه دادند، علوم مدرن و علوم انسانی مدرن به جامعه سنتی ایران الصاق شد و این دوگانگی کماکان استمرار پیدا کرد.

به نظر شما راه برون‌رفت از این شرایط یا به عبارت بهتر، راه نجات علوم انسانی از این رنجوری و ناتوانی کدام است؟

بنده و آقای قانعی راد، در این شرایط و کانتکست، با پر کردن جداول داده‌ها و spss و فناوری سازی خودمان و آموخته‌های خودمان وانمود می‌کنیم که داریم به بنگاه‌ها و دولت کمک می‌کنیم و کاربردی می شویم. ولی این، یک وانمود کردن است؛ این، یک نوع مشارکت کاذب است. البته به قول آیزن اشتاین، نردبان اول مشارکت، خودفریبی است. خودفریبی هم یک نوع مشارکت است و ما داریم خودفریبی می‌کنیم و وانمود می‌کنیم که داریم کار و مشارکت می‌کنیم.

نردبان بعدی اما، درمان است. در نتیجه ما با یک مشارکت جدی و کاذب داریم خودمان را درمان می‌کنیم .

پله سوم نیز مشارکت تمام عیار است که شما در نظام تصمیم‌گیری و تصمیم‌سازی، یک مشارکت بینشی دارید و در لایه‌های بینشی کار می کنید. اینجا دیگر وانمود نمی‌کنید که در حال مشارکت هستید. با این حال با توجه به شرایطی که وجود دارد و از آنجایی که جنبه رهایی‌بخشی و نقد و آگاهی علوم انسانی در ایران به حاشیه رفته است، در این کانتکست باید پروبلماتیک علوم انسانی را استخراج کنیم.

جناب دکتر امیری، آقای دکتر ذاکر بر بی‌قدرتی علوم انسانی در ایران تأکید کردند. درحالی‌که ما می‌بینیم رؤسای سران سه قوه کشور، مسئولین بلندپایه کشور و بسیاری از مسئولین، دانش‌آموخته علوم انسانی هستند. آیا این نشان از توانمند بودن علوم انسانی ندارد؟

 در اینجا بحث، بحث فرد یا رشته تحصیلی وی نیست. شما باید ساختارجامعه را به صورت نهادی، نگاه کنید. از طرفی باید بگویم رؤسای سه قوه که فرمودید، علوم سیاسی خواندند و حقوق‌دانند. حقوق‌دانان هم با فقها  شباهت‌هایی دارند. فارغ از آن، در رأس وزارت علوم، یک پزشک هست و معاونت علم و فناوری به یک مهندس واگذار شده است. باقی نقش‌ها از نظر من بازی است؛ یعنی نقش‌های تعیین‌کننده‌ای نیست. دستگاه علم در این کشور سال‌هاست که دست مهندسین بوده است. آقای دکتر روحانی که چهار-پنج وزیر علوم معرفی کردند، همه مهندس بوده‌اند؛ آقای توفیقی، آقای فرجی دانا، آقای منفرد، دکتر دانش آشتیانی و دکتر فرهادی؛ این‌ها همه مهندس و یکی هم پزشک بودند. ذهنیت مسلط در جامعه ما نگاه مهندسی و مهندس‌محوری است.

افزودن دیدگاه

لطفا دیدگاه خود را بنویسید
لطفا نام خود را وارد کنید

سه × یک =