آموزش کودکان

نگاهی به اصلاحات نظام‌های آموزشی کودکان و مبانی فلسفی آن‌ها در مصاحبه با دکتر سعید ناجی- بخش چهارم

گفتگوکننده: فائز آقایی

تخمین زمان مطالعه: ۹ دقیقه


از نظر دکتر سعید ناجی اصلاحاتی وجود دارند که می‌تواند منجر به تحولی مثبت در نظام آموزشی شود. در بخش آخر این مصاحبه، ادامه این اصلاحات را می‌خوانیم.


 از نظر دکتر سعید ناجی اصلاحاتی وجود دارند که می‌تواند منجر به تحولی مثبت در نظام آموزشی شود. الآن اگر به کودکان اجازه بدهیم، خیلی از مسائل را می‌توانند بهتر از ما تبیین کنند و تخیلشان خیلی بهتر از ما کار می‌کند. علاوه بر این، فطرت انسانی به نحوی طراحی‌شده که طبیعتاً بچه‌ها به دنبال چیزی می‌روند که به آن نیازمندند، حتی اگر خودشان ‌هم نفهمند.

به‌عنوان‌مثال روانشناسی تجربی به ما می‌گوید که بچه‌ها سراغ غذاهایی می‌روند که بدنشان به آن‌ها نیاز دارد. مثلاً در آزمایشی مقداری غذای بدبو شامل ماهی و چیزهای دیگر قرار می‌دهند و می‌بینند که بچه‌هایی که بیماری و کمبود خاصی دارند، به‌صورت خودکار جذب همان غذاهای بدبویی می‌شوند که کسی سراغشان نمی‌رود.

چون بدن خودکار جذب آن می‌شود. بچه می‌رود سراغ همان ماهی بدبویی که بدنش به آن احتیاج دارد. یا مثلاً کودکانی که کمبود آهن ‌دارند تمایل دارند مهر نماز را هنگام نمازخواندن بزرگ‌ترها در خانه بخورند.

 همین‌طور نشان داده‌شده که بچه‌ها فعالیت‌هایشان هدفمند است. ما زمانی فکر می‌کردیم بچه موجود مخرب و ویرانگری است که بزرگ‌ترها را آزار می‌دهند و ما باید این دوره را تحمل‌کنیم و مرتب و منظمشان کنیم و در اصطلاح آن‌ها را آدم کنیم.

مدام به بچه می‌گفتند آدم باش، این چه‌کاری است که می‌کنی؟ نمی‌فهمی؟ شعور نداری؟ چرا خانه را به هم می‌ریزی؟ درحالی‌که مطالعات نشان می‌دهد تمام این کارها و تمام به هم ریختن‌ها و شکستن‌ها و تمام تجربه‌های جدید در راستای آموزش آموختن است و نشان داده‌اند و معلوم شده است که تمام این رفتارها مطابق با رفتار دانشمندان است.

در این زمینه تحقیقات خوبی انجام‌شده است. مثلاً کودک دارد کاری مشابه نیوتن انجام می‌دهد که گرانش را کشف کند. در سایت دانشگاه ام آی تی MIT[1] چند کلیپ[۲] و سخنرانی هست که رفتار بچه‌ها و دانشمندان را مقایسه می‌کند و نشان می‌دهد که بچه کجا دارد فرضیه‌سازی می‌کند، کجا شواهد جمع می‌کند و کجا حدس خود را به بوته‌ی آزمایش می‌گذارد.

سؤالات بی‌کرانی که بچه‌ها از ما می‌پرسند و چراهایی که می‌پرسند و دلایلی که از ما می‌خواهند هم نشانه دیگری است بر اینکه بچه‌ها، فیلسوفان بالذات هستند و می‌خواهند جهان را بشناسند و این ما هستیم که نمی‌توانیم به سؤالات آن‌ها پاسخ بدهیم و پا به‌پای آن‌ها برویم.

پس ما که تا الآن برای بچه‌ها تعیین تکلیف می‌کردیم و می‌گفتیم سؤالات خودت را رها کن و این نظریات دانشمندان را بخوان و این کارها را انجام بده تا مثلاً مؤدب بشوی، درواقع داشتیم آن مسیر خودکار برای کشف حقایق را می‌بستیم.

ذهن آن‌ها را کلیشه‌ای می‌کردیم، خلاقیت و تفکر انتقادی‌شان را نابود می‌کردیم و می‌خواستیم شکل ما بشوند و وقتی این‌گونه می‌شدند، می‌گفتیم الآن این کودک به بلوغ رسید و هوش بالایی دارد و تعریفی که از بلوغ، از زمان ارسطو تابه‌حال وجود داشت، این مشکل را هم به وجود آورده بود و «فلسفه برای کودکان» تعریف بلوغ را کاملاً تغییر می‌دهد.

به‌هرحال تعریف جدیدی از کودک و حقوق و توانایی‌های کودک به وجود آمده که امکان آموزش‌وپرورش جدیدی را فراهم می‌کند که کودکان خودشان دانشمندانه و محققانه معرفت خود را پیش ببرند. پس یکی از تحولاتی که می‌تواند رخ بدهد فهم جدیدی از کودک است که ما باید آن را درک کنیم و اگر هم لازم است نقد کنیم.

دوم این‌که از دوران پوزیتیویسم تابه‌حال، درک جدیدی از معرفت به وجود آمده و ما متوجه شده‌ایم آنچه که ما آن را معرفت می‌پنداشتیم و معرفت آموزی را بر اساس آن بنا می‌کردیم، اشتباه بوده است. من یک مثالی می‌زنم که شما باید کمی تلاش کنید تا معنایش را دریابید.

حتی توماس کوهن[۳] که معتقد است پارادایم‌ها قیاس ناپذیرند و بر همین اساس ممکن است دانشمندان جدید پارادایم‌هایی را اختیار کنند که با پارادایم‌های دانشمندان قبلی ناسازگار باشد.

برای پیشرفت «علم» در «علم عادی» می‌گوید همان روش پوزیتیویستی را برای آموزش ادامه بدهید، یعنی نگویید که می‌تواند حالت دیگری هم وجود داشته باشد و این چیزی است که شما می‌گویید و پارادایم دیگر می‌تواند چیز دیگری بگوید.

می‌گوید اگر این را به دانش‌آموزان و دانشجویان بگویید علم را رها می‌کنند. می‌گوید به دانش‌آموزان و دانشجویان دروغ بگویید و بگویید همین است و غیرازاین نیست. یعنی حتی توماس کوهنی که انقلابی عمل می‌کند و انقلاب‌های علمی را مطرح می‌کند، می‌گوید در آموزش، به نحوی عمل کنیم که انگار مطالب ارائه‌شده بی‌چون‌وچرا هستند (یعنی به‌عنوان علم عادی).

یعنی مثل یک رئالیست خام پوزیتیوییستی پیش بروید که پیشرفت علم ادامه پیدا کند. علتش هم این است که شناختش نسبت به کودک و دانشجو درست نیست و فکر می‌کند که تنها راه پیشبرد علم با دروغ نگفتن پیرامون واقعیت مدنظرش می‌تواند علم را پیش ببرد.

گرچه دیدگاه انقلابی او به چالش کشیده شده است ولی جالب است که خود او هم نمی‌خواهد این دیدگاه را به نوآموزان علم یاد دهد. علاوه بر این او حق کودک و نوجوان و دانش‌آموز و دانشجو را برای دانستن در نظر نمی‌گیرد تا اینکه علم بتواند پیشرفت کند.

چراکه فکر می‌کند اگر حقیقت را به آن‌ها بگوید که پارادایم‌های مختلفی وجود دارد، سردرگم می‌شوند، حوصله‌شان سر می‌رود و این‌گونه علم را کنار می‌گذارند نمی‌پذیرد. درواقع او تداوم علم را نتیجه‌ی ‌یک نوع غفلت می‌داند.

 اما روش علم عادی، یا همان روش پوزیتیویست ها یا به عبارتی اثبات‌گرایی هم به ما می‌گوید علم این است که کشف‌شده و لا غیر، کشف مجدد هم بکنید همین است. پس لازم نیست دوباره تلاش کنید، همین را یاد بگیرید کافی است.

و این به‌تدریج نزدیک می‌شود به همان مدل حافظه محوری و می‌گوید که در علم قبلی شک نکن و به آن مطمئن باش و آن را بپذیر. اما حتی پوپر[۴] و لاکاتوش[۵] هم وجود فرضیه‌های رقیب را می‌پذیرند.

بااین‌وجود اما در «فلسفه برای کودکان» می‌توانیم با خیال راحت حقیقت را برای بچه‌ها بازگو کنیم و بگوییم که تحقیق شماست که می‌تواند نتیجه را مشخص کند و اصلاً شما مجبور نیستید معطوف به واقعیت، یکی از این نظریات را بپذیرید.

شما باید دیدگاه‌های موردنیاز خود را بدانید و از میان آن‌ها بهترین را انتخاب کنید و گاهی امکان دارد دو دیدگاه برتر را نگه‌دارید. مثلاً ما با نور این‌گونه برخورد می‌کنیم که هر وقت لازم است آن را ذره‌ای و هر وقت لازم است آن را موجی در نظر می‌گیریم.

برنامه فبک یا فلسفه برای کودکان به ما می‌گوید نترسید از این‌که واقعیت را به کودکان بگویید و مثلاً همین دوگانگی رفتار نور را، بگذارید از همان ابتدا محقق و دانشمند بودن را تمرین کنند.

البته ممکن است نظریه‌های بدیل داشته باشیم، بگذارید بچه‌ها هم همین‌ها را بدانند و بفهمند که باید برای به دست آوردن وحدت آرا تحقیق کنند، شاید وحدتی به وجود آمد، شاید هر دو نظریه ماند و کارکرد تحقیق و کندوکاو هم همین است. درواقع باید تلاششان این باشد که نظریه‌ی جدیدی بدهند تا واقعیت را بفهمند و درواقع دانشمند باشند تا این‌که مطالب را حفظ کنند.

بنابراین نگاه ما به معرفت تغییر پیداکرده، پس نگاه ما به آموزش معرفت هم بر اساس آن تغییر پیداکرده است. نگاه ما به توانایی‌های کودک تغییر پیداکرده، پس همچنین نگاه ما به حق‌وحقوق کودک برای دانستن هم‌تغییر پیداکرده است. این‌ها می‌توانند کمک کنند که ما روش‌های جدیدی در آموزش داشته باشیم.

 البته ممکن است این مطلب سؤالاتی را هم برای شما پیش بیاورد. به‌عنوان‌مثال، همه‌ی کودکان که نمی‌توانند همه‌چیز را از ابتدا کشف کنند، اما ما آزادی امکان کشف را به آن‌ها می‌دهیم ولی ممکن است آن‌ها مثلاً به جدول مندلیف شک نداشته باشند که بخواهند همه‌ی عناصر را از اول کشف کنند.

بالاخره یک سری مبانی اولیه‌ای را همیشه ما به‌عنوان پیش‌فرض می‌پذیریم، یعنی فعلاً می‌پذیریم و اگر لازم شد بعداً بررسی می‌کنیم، ولی بقیه مطالب را می‌خواهیم خودمان بازسازی کنیم و اگر بازسازی نکنیم تردید مدیریت زندگی‌مان با مشکل مواجه می‌شود.

بنابراین زیربنا را ما می‌پذیریم و ساختمانمان را می‌سازیم، ولی اگر زمانی دیدیم که این زیربنا می‌لرزد، آن را بررسی می‌کنیم، ولی فعلاً ممکن است که محکم باشد.

گاهی ایراد می‌گیرند که شما می‌گویید بچه‌ها راه را از اول شروع کنند یعنی دانش بشری را از نو بسازند، چه زمانی می‌خواهند به علم جدید و مشکلات مملکت و بشریت برسند؟ نه. این‌گونه نیست که کودکانی که فبک تربیت می‌کند، همه رفته‌اند از صفر فیزیک و ریاضیات را شروع کرده‌اند، بلکه از هم آنجایی که شروع می‌کنند، محققانه پیش می‌روند.

پایان

[۱] Massachusetts Institute of Technology انستیتو فناوری ماساچوست

[۲] clip

[۳] Thomas Kuhn

[۴] karl popper

[۵] Imre Lakatos

 

0

افزودن دیدگاه

لطفا دیدگاه خود را بنویسید
لطفا نام خود را وارد کنید

دو × 2 =