پرونده: امکان کاربردی سازی علوم انسانی و اجتماعی در ایران

گزارش کتاب « آسیب‌شناسی انتقادی علوم انسانی و اجتماعی در ایران »

نویسنده: روح‌الله قاسمی[۱]

تخمین زمان مطالعه: ۱۲ دقیقه


نوشتار حاضر درصدد ارائۀ معرفی اجمالی از کتاب «آسیب‌شناسی انتقادی علوم انسانی و اجتماعی در ایران» است. این کتاب که توسط علی پایا، حسین ابراهیم‌آبادی و بهاره آروین در سال ۱۳۹۴ انتشار یافته است؛ به تبیین مسألۀ رشد نامتوازن و رنجوری علوم انسانی در ایران می‌پردازد. این گزارش توسط روح‌الله قاسمی دانش‌آموخته کارشناسی ارشد جامعه شناسی دانشگاه شیراز نگارش شده است.


کتاب ها، مقالات و کنفرانس‌های برگزار شده در مورد علوم انسانی و مشکلات آن یکی از موضوعات مورد توجه سال‌های اخیر علوم انسانی در ایران است. کتاب «آسیب‌شناسی نقادانه علوم انسانی و اجتماعی در ایران» کتابی در همین راستا است که توسط علی پایا، حسین ابراهیم‌آبادی و بهاره آروین در سال ۱۳۹۴ منتشر شده است. لامپِ فتیله‌ایِ روی جلد که نور رو به خاموشی آن نه درون لامپ را روشن کرده است، نه تاریکی‌های ابرمانند اطراف آن را؛ نماد خوبی از ناموزونی و رنجوری علوم انسانی در ایران است. فهرست‌بندی کتاب نقشۀ ذهنی گویایی از کل کتاب برای خواننده ترسیم می‌کند که در هفت فصل تنظیم شده است.

از پیشگفتار برمی‌آید که پرسش نویسندگان این است که چرا علوم انسانی در ایران رنجور و کم بازده است و در قیاس با علوم زیستی، فیزیک و حتی اجتماعی از حیث دستیابی به معرفت‌های کارآمد و بدیع، تأثیرگذاری بهینه بر زیست‌بوم‌های معرفتی و اجتماعی و ارائۀ راه‌حل‌های کارآمد برای مسائل در حد پائینی قرار دارند (۹). بنابراین با اتخاذ رویکردی تاریخی، نهادگرایانه، معرفت‌شناسانه و البته با تأکید بیشتر بر بعد معرفت‌شناسانه، به بررسی آسیب‌شناسانۀ چرائی رشد ناموزون و رنجوری علوم انسانی در ایران پرداخته‌اند. در فصل اول کتاب نویسندگان به خوبی به این مسئله می‌پردازند که بخشی از آشفتگی علوم انسانی و اجتماعی ایران و کشورهای دیگر ناشی از ابهام و آشفتگی دانش‌واژۀ روش شناسی(methodology) و همپوشانی آن با دانش‌واژۀ روش تحقیق (research method) است. این آشفتگی معلول عدم توجه به این نکته است که در سلسله مراتب کسب معرفت علمی معتبر، این روش‌شناسی برآمده از چارچوب فلسفی-نظری است که با توجه به رویکرد مورد نظر و مسئلۀ مورد پژوهش روش تحقیق مناسب را پیشنهاد می‌کند (۲۳-۲۲). با این وجود خود نویسندگان نیز تعریف مشخصی از مفاهیمی چون روش‌شناسی، روش تحقیق و رویکرد تحقیق ارائه نمی‌کنند. به نظر می‌رسد تأکید نویسندگان بر مجاز بودن محقق در استفاده از روش‌های مختلف موجب رعایت نکردن سلسله مراتب کسب معرفت علمی می‌شود که از نظر ایمان (۱۳۹۰) خود یکی از آسیب‌های علوم انسانی ایران است. مناسب‌تر بود که نویسندگان با ارائۀ سلسله مراتبی تفصیلی‌تر (ایمان،۱۳۹۰) شرح مناسب‌تری از کلماتی چون معرفت‌شناسی، فلسفه، نظریه، روش، روش‌شناسی ارائه دهند.

نویسندگان در فصل دوم  با اتخاذ رویکردی تاریخی دغدغۀ توسعۀ علمی و فرهنگی در ایران را به اوایل قرن نوزدهم و مواجهۀ ایرانیان با اروپا مربوط می‌دانند. آن ها ضمن ذکر نمونه‌هائی از واکنش‌ اصحاب نظر و تصمیم‌گیران ایرانی همچون عباس میرزا، امیرکبیر و…. برای مواجهه با عقب‌ماندگی علمی-فرهنگی و رنجوری علوم انسانی و اجتماعی،  یکی از دلایل رشد نامتوازن علوم انسانی را توجه به علوم طبیعی و تکنولوژی و عدم توجه به علوم اجتماعی و فلسفه در این دوران می‌دانند. نویسندگان مهم ترین دلایل توسعه‌نیافتگی علوم انسانی در ایران را نظریه‌های غیردقیق دربارۀ ماهیت آدمی، فهم غیردقیق از چیستی علوم انسانی و اجتماعی، فهم غیردقیق از علم و تکنولوژی، تلقی ناصحیح از رابطۀ میان ایدئولوژی، تکنولوژی و دین، قطع رابطۀ میان علم و فلسفه، مشکلات ریشه‌ای در خود علوم انسانی و اجتماعی، معضل حساس و ریشه‌ای رابطۀ میان حقیقت و قدرت در حوزۀ تعاملات انسانی، ضعف رویکردهای بومی در قلمرو علوم انسانی و اجتماعی، توطئه اندیشی و رویکردهای متکی بر نظریۀ توطئه، ذهنیت بحران اندیش، توهم استغنا و محدودیت های دیدگاه های فقهی می‌دانند. ملاحظه می‌شود که نویسندگان بخشی از آسیب‌های علوم انسانی در ایران را ناشی از مشکلات موجود در خود علوم انسانی می‌دانند و تحت عناوینی چون  «فهم غیردقیق از چیستی علوم انسانی»، «مشکل ریشه‌ای در خود علوم انسانی و اجتماعی: پدیدارشناسی، هرمنوتیک و پوزیتیویسم و مشکلات ناشی از رویکردهای موجه‌سازانه» و  «توطئه اندیشی و رویکردهای متکی بر نظریۀ توطئه» به طرح مباحثی از این دست می‌پردازند که تفاوت دیدگاه پوزیتیویست‌ها و تأویل‌گرایان در مورد مسألۀ ارتباط علوم انسانی و علوم طبیعی و وحدت یا جدائی آن ها به عنوان مدلی مناسب برای تبیین و پیش‌بینی امور، یکی از عوامل رشد نامتوازن علوم انسانی بوده است.

نویسندگان با رد کردن الگوهای پوزیتیویستی، هرمنوتیستی و پدیدارشناسانه عنوان نموده‌اند که این رویکردها موجب فقر دستاوردهای علمی در علوم انسانی و اجتماعی می‌شوند. در بحث از آسیب‌زائی رویکردهای مبتنی بر توطئه به این مسئله پرداخته می‌شود که مشخصۀ اصلی رویکردهای متکی بر توطئه‌ای چون «هرمنوتیک شک» پل ریکور و «تبارشناسی قدرت» میشل فوکو این است که همواره شواهدی در تأیید خود دارند؛ اما هیچ بینه‌ای نمی تواند آن ها را ابطال کند و نقیصۀ اصلی آن ها این است که تن به انتقاد نمی‌دهند و سبب پارانویا و تردید افراطی می شوند (۱۹۲). همان گونه که ملاحظه ‌می‌شود یکی از کلیدواژه‌های موجود در دلایل بالا کلمۀ تکنولوژی است. نویسندگان در امتداد این نظر خود که یکی از مسائل آسیب‌زائی که در اوان ورود علوم انسانی به ایران رخ داده است توجه بیشتر به علوم طبیعی و تکنولوژی بوده است، ذیل عناوینی چون فهم غیردقیق از علم و تکنولوژی، تلقی نادرست از رابطۀ ایدئولوژی، تکنولوژی و دین و معضل ریشه‌ای رابطۀ میان قدرت و حقیقت به طرح مسائلی از این دست می‌پردازند که علوم انسانی از یک سو علم است و از سوئی دیگر تکنولوژی و  بخش زیادی از بدفهمی‌های حاملان این علوم ناشی از همین است (۱۰۹). توجه ایدئولوژی‌اندیشان بر جنبۀ تکنولوژیک علوم انسانی باعث از دست رفتن وجه علمی آن ها می‌شود (۱۱۹-۱۱۸). به علاوه در ایران اضافه شدن دین به نگاه ایدئولوژیک باعث ابهام و اغتشاش مفهومی علوم انسانی و شکل‌گیری مباحثی چون علوم انسانی اسلامی می‌شود (۱۲۱).

نویسندگان در تشریح رابطۀ میان قدرت و حقیقت بر این نکته تأکید می‌کنند که تکنولوژی و ایدئولوژی هر دو در پی کنترل  و پیش‌بینی واقعیت هستند، نه فهم آن و به همین سبب وجه تکنولوژیک علوم انسانی، آن ها را دستیار مناسبی برای ایدئولوژی‌ها بدل می‌نماید که خود نوعی تکنولوژی‌اند (۱۵۵-۱۵۴). تأکید بر وجه تکنولوژیک علوم انسانی و اجتماعی می‌تواند موجب غفلت از جنبۀ علمی آن ها و بروز ابهام در جایگاه حقیقت و مخدوش شدن موقعیت این علوم شود (۱۵۶-۱۵۵).

دومین مضمون آسیب‌شناختی مورد تأکید نویسندگان در این فصل برخورد انفعالی و غیرنقادانۀ اصحاب علوم انسانی است که تحت عناوینی چون «نظریه‌های غیردقیق دربارۀ ماهیت آدمی» بررسی می‌شود. نویسندگان در این راستا به طرح این نکته می‌پردازند که یکی از مشکلات علوم انسانی در ۱۵۰ سال اخیر ورود نظریه‌هائی چون مارکسیسم، اگزیستانسیالیسم و… بوده است که علیرغم بصیرت‌های قابل توجه، نفی گوهر مشترک آدمیان توسط آن ها منجر به نفی ارادۀ خودآئین، تعین‌گرائی و نسبی‌گرائی می‌شود. به نظر می‌رسد که در این مورد روایت کتاب از فلسفه‌های معاصر دقیق نیست و کتاب بدون تشریح کامل ذات گرائی، صحیح بودن آن را مفروض گرفته است. به علاوه مراد فلاسفۀ مورد نقد کتاب از ماهیت انسان، خصوصیات زیست شناختی مورد تأکید کتب نبوده است.

عامل دیگر توسعۀ نامتوازن علوم انسانی که با نگاه به عناوینی چون «قطع رابطۀ علم و فلسفه»، «توهم استغنا»، «محدودیت‌های دیدگاه‌های فقهی، عرفانی و کلامی»، «قطع رابطۀ علم و فلسفه»، «ضعف رویکردهای بومی در قلمرو علوم انسانی و اجتماعی (چند نمونه)» و «ذهنیت بحران اندیش» به چشم می‌آید؛ فراهم نبودن بستر معرفت‌شناختی مناسب برای رشد علوم انسانی و اجتماعی در ایران است. نویسندگان ذیل این عناوین به طرح مسائلی از این دست می‌پردازند که یکی از دلایل رشد نامتوازن علوم انسانی رویکرد دایر بر جداسازی طبیعیات از فلسفه و این دو از عرفان و هر سه از فقه و تنگ شدن فضا برای رشد اندیشه‌های متنوع به خاطر تأکید بر فقه می‌دانند (۱۳۴). نویسندگان با بررسی آراء کسانی چون فردید، داوری، نصر و طباطبائی نشان می‌دهند که در این متفکران نکته‌های روشنگر در کنار جنبه‌های خطاانگیز قرار دارد، اما در مجموع اندیشه‌های آن ها تصویری متلاطم در تراز معرفت‌شناسانه و روش‌شناسانه ارائه می‌دهد و این سبب می‌شود تا تأثیر منفی این رویکردهای بومی بر رشد علوم انسانی بیشتر از تأثیر مثبت آن ها باشد. یکی از دلایل لاغری و ضعف علوم انسانی در ایران، اعتماد به نفس کاذب حاصل از رسوخ باورهائی چون «هنر نزد ایرانیان است و بس» می‌باشد (۳-۲۰۲). به نظر نویسندگان نقش محدودیت‌های دیدگاه‌های فقهی، عرفانی و کلامی در ناموزونی علوم انسانی این است که فلسفه اسلامی به دلیل قطع ارتباط با علم، از کمک به علم بازمانده، رشد و بالندگی نداشته و ابزاری در خدمت کلام و عرفان است (۲۰۶).

یکی دیگر از دلایل فراهم نبودن بستر برای رشد متوازن علوم انسانی از نظر نویسندگان، ذهنیت بحران‌اندیش تعداد قابل توجهی از دست اندرکاران علوم انسانی در ایران است. این ذهنیت عدم بهره‌گیری از همۀ ظرفیت‌های خود و جامعه را در پی دارد (۲۰۱-۲۰۰). به علاوه نکتۀ قابل توجه‌ای که وجود دارد این است که به نظر می‌رسد نویسندگان نه تنها علم بومی را گزینه‌ای برای غلبه بر ناموزونی علوم انسانی نمی‌دانند، بلکه آن را برآمده از همین شرایط آسیب‌زا می‌دانند.

در فصل چهارم نویسندگان به طرح این موضوع می‌پردازند که در جهان مدرن رابطۀ دیالکتیکی بین فرد و ساختار باعث پدیداری پیچیدگی می‌شود که نتیجۀ آن جهش معرفتی کنشگران است. جامعۀ ایران از هنگام مواجهه با مدرنیته به نحو فزاینده‌ای پیچیده‌تر شده است، اما به سبب فقدان رشد بهینۀ نهادها و فردیت عقلانی خودآئین، این پیچیدگی منجر به جهش‌های معرفتی نشده است. تنک‌مایگی زیست بوم عقلانیت و نمودهای آن چون نبود نقدها، ارزیابی‌ها و پرسش‌های مسئله‌محور از نشانه‌های این ایستائی معرفتی است که خود منجر به پدیده‌هائی چون نازائی اغلب جریان‌های فکری در ایران، عدم پالایش و گزینش اندیشه های غیربومی، مدهای روشنفکری، ضعف روحیۀ تعاون، رشد ناموزون و رنجوری علوم انسانی می‌شود. در عین حال این تنک‌مایگی خود متأثر از نظام سیاسی استبدادی، خودسانسوری، وضعیت اقتصادی، ناکارآمدی نهادهای فرهنگی و آموزشی است.

در فصل پنجم کتاب نویسندگان در راستای بررسی توسعۀ علمی در ایران و ارتباط آن با فرهنگ، چهار پژوهش انجام شده در این مورد را بررسی کرده و به این نتیجه می‌رسند که در پیش گرفتن مسیرهای متفاوت پژوهش‌ در ایران باعث عدم انباشت علم و توسعۀ علمی می‌شود.

نویسندگان در بررسی رابطۀ متقابل علوم انسانی و توسعۀ علمی و فرهنگی در فصل ششم کتاب به طرح این نکته می‌پردازند که لازمۀ رشد و توسعۀ بهینۀ علوم، قرارگیری آن ها در زیست‌بومی بهینه است که در آن پاره‌ای فعالیت‌های برنامه‌ریزی شده چون تحقیق و توسعه به همراه تعامل افراد، نهادها، سنت ها، جمعیت‌ها و گروه‌ها باعث توسعۀ علمی می‌شوند. به علاوه رشد موزون و هماهنگ علمی و فرهنگی منوط به عوامل سخت افزاری و نرم‌افزاری و وجود دموکراسی است.

در فصل هفتم کتاب ابتدا نویسندگان با رویکردی نهادگرایانه به بررسی مسائل و مشکلات نهاد علم در ایران از ابتدا تا کنون و به خصوص پس از انقلاب اسلامی می‌پردازند و سپس با عنوان نمودن این که ناموزونی رشد علوم انسانی در ایران معلول علل معرفتی، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، جغرافیائی و تاریخی است و برخورد تک عاملی با این مسئله نتایج نامطلوب پیشین را به همراه دارد، با اتخاذ رویکردی سیستمی به طرح پیشنهادهائی می‌پردازند که همزمان هم به جنبه‌های جزئی توجه می‌نمایند هم به جنبه‌های کلی.

در مجموع می‌توان گفت که کتاب، با ارائۀ آسیب‌شناسی تاریخی، معرفت‌شناختی و نهادی توسعۀ ناموزون علوم انسانی در ایران، از عهدۀ وظیفۀ خود برآمده است. کتاب دارای کاستی‌هائی است که برخی از آن ها به قرار زیر هستند: مفاهیم مورد استفاده همچون لاغری و رشد ناموزون علوم اجتماعی توضیح داده نشده‌اند و آگاهی خواننده از آن ها پیش‌فرض گرفته شده است. استفادۀ جا به جا و گسسته از مباحث عقل گرائی انتقادی سبب تشتت و ناموزونی به خصوص در فصل سوم شده است و بهتر بود نویسندگان در فصل اول به معرفی این پارادایم می‌پرداختند. برخی از مباحث چون نظریه‌های غیردقیق در مورد ماهیت آدمی، فهم غیردقیق از چیستی علوم انسانی، فهم غیردقیق از علم و تکنولوژی به خوبی با علوم انسانی ایران مرتبط نشده‌اند و بهتر بود نویسندگان دلایل فصل سوم را تحت دو عنوان جداگانۀ رشد متوازن علوم انسانی و رشد نامتوازن علوم انسانی در ایران بررسی نمایند.

منابع

ایمان، محمدتقی. (۱۳۹۰). مبانی پارادایمی روش‌های تحقیق کمی و کیفی تحقیق در علوم انسانی. پژوهشکدۀ حوزه و دانشگاه.

پایا، علی. ابراهیم‌آبادی، حسین و آروین، بهاره. (۱۳۹۴). آسیب‌شناسی نقادانۀ علوم انسانی و اجتماعی در ایران. تهران، انتشارات طرح نقد.

[۱] roohallah1358ghasemi@gmail.com

افزودن دیدگاه

لطفا دیدگاه خود را بنویسید
لطفا نام خود را وارد کنید

5 × دو =