کاربردی سازی و تجاری سازی علم در ایران

در شنبه‌های انسانی بُردار بررسی شد؛

سیاست‌های کاربردی سازی و تجاری سازی علم در ایران


اشاره: گروه بُردار به سفارش کارگروه کاربردی سازی علوم انسانی و اجتماعی معاونت علم و فناوری ریاست جمهوری، سلسله‌نشست‌هایی را با هدف کاربردی سازی علوم انسانی برگزار می‌کند. در این نشست‌ها که جهت معرفی کارکردهای علوم انسانی به جامعه و دولت انجام می‌گیرند، این مهم را از طریق اندیشمندان و کنشگران اصلی علوم انسانی و نهاد علم، میسر می‌کنند.

امروز و تمام شنبه‌های پیشِ رو، مشروح نشست‌های بُردار را با عنوان «شنبه های انسانی» می‌خوانید.

گزارش نخست مربوط به نشست «کاربردی سازی علوم انسانی؛ راهی به سوی اقتدار فرهنگی» است که با حضور دکتر سیدمحمدامین قانعی‌راد، دکتر غلامرضا ذاکرصالحی و دکتر سیدمحمدرضا امیری تهرانی در ستاد توسعه فناوری های نرم و هویت ساز انجام شده است.

این نشست با حضور دکتر حمید حیدری، دبیر کارگروه کاربردی سازی علوم انسانی و اجتماعی و به دبیری دکتر محمدامین صمیمی، کارآفرین حوزه علوم اجتماعی و مدیر شتاب‌دهنده شفق (نخستین شتاب‌دهنده قرآنی)، برگزار شده است.

این نشست در چهار بخش تقدیم خوانندگان بُردار می‌شود که بخش آخر آن را در ادامه می‌خوانید.


جناب دکتر امیری از نظر شما چه عواملی در  ناکارآمدی منتسب به علوم انسانی دخیل هستند؟

از نظر من دو دسته عوامل وجود دارند: یک دسته به عوامل اجرایی مربوط می‌شود؛ یعنی سیاست‌گذاری‌های غلط و اجرای نادرست برنامه‌ها؛ وضعیتی که به نمونه‌هایی از آن، در بخش اقتصاد و آموزش عالی اشاره شد. دسته دوم به بحث معرفتی برمی‌گردد. به تعبیری در ایران نسبت به مباحث هستی‌شناسی علم، هیچ‌گونه تسلط و آگاهی وجود ندارد. یعنی مبانی فلسفی علوم به شکل مناسب و کافی آموزش داده نمی‌شود. در نتیجه وقتی موضوعی طرح می‌شود هم در مقام دفاع و پذیرش و هم در مقام نقد و رد آن، مسئله به درستی تعریف نمی‌شود و عموما مباحث حاشیه‌ای غلبه پیدا می‌کنند. در سیستم آموزش عالی ما، هیچ واحدی تحت عنوان فلسفه علم گذرانده نمی‌شود. حتی در دوره دکتری اقتصاد، که دانشجو انبوهی از واحدهای تئوری اقتصادی را می‌خواند، حتی دو واحد راجع به فلسفه اقتصاد چیزی نخوانده است و چیستی این‌ها را نمی‌داند. بنابراین این نقطه ضعفی است که وجود دارد و به لحاظ مبنایی، با علوم انسانی به حدی که لازم باشد، آشنا نمی‌شویم. در صورتی که در غرب، حتی رشته‌های فنی مهندسی و علوم پایه، فلسفه علم را در دانشگاه‌های صنعتی جهان می‌گذرانند.

کانت در کتاب متافیزیک علوم طبیعی که ظاهرا به فارسی ترجمه نشده، متافیزیک را از علم جدا کرده است. سپس جایگاه متافیزیک را نسبت به علم تعیین کرده و گفته متافیزیک می‌تواند به عنوان یک علم پیشینی، امکان‌پذیری علم را توضیح دهد. بنابراین اگر دقت کنیم، می‌بینیم که این علم، علمی که به عنوان ساینس ما با آن مواجه هستیم، دارای مبانی متافیزیکی است و اگر بر متافیزیکِ این امور در بحث‌های فلسفه علم، فلسفه اقتصاد و فلسفه‌های علوم دیگر به خوبی آگاه باشیم، طبیعتا از قوت، قدرت و مناسبات مبانی نظری و بنیادی آن مطلع خواهیم بود و می‌توانیم یک نقد منصفانه نسبت به آن‌ها داشته باشیم.

من بحثم را جمع‌بندی می‌کنم. یکی از نقاط ضعف علوم انسانی، این است که نظام آموزشی ما به این مباحث یعنی مبانی علوم انسانی و فلسفه توجه نمی‌کند. مباحث نقد به همین ترتیب، نقد قوی و چه‌بسا منصفانه و قابل دفاع و قابل توجیهی نیستند.

نهاد علم، نهادی است که باید از جامعیت برخوردار باشد. ما هم در سابقه فرهنگ و تمدن خودمان می‌بینیم که حوزه‌های علمیه ما از جامعیت برخوردار بوده‌اند. یعنی هم الهیات در آن بوده، هم معارف انسانی، هم طب و هم فنی مهندسی بوده است. طی یک گسست، این‌ها از هم جدا شدند. بنابراین ما اگر بخواهیم حتی وارد بومی‌سازی و اسلامی‌سازی شویم، باید این جامعیت را حفظ کنیم. اگر امکان زایندگی در زمینه‌های علمی بومی باشد، از رهگذر این جامعیت است وگرنه با ماموریت‌گرایی و تخصص‌گرایی این امر ممکن نمی‌شود.

نمی‌توانیم یک طرف داعیه تحول علوم انسانی، بومی‌سازی و اسلامی‌سازی داشته باشیم و از طرف دیگر بخواهیم دانشگاه‌ها را تخصصی و ماموریت‌گرا کنیم. این کاملا متناقض است. همچنان‌که اشاره شد، پدیده‌های انسانی یک پدیده واحد هستند. اگر بخواهیم علوم را از نگاه تخصصی جدا کنیم، هر کسی یک بعد آن را می‌بیند؛ یکی بعد اقتصادی، دیگری سیاسی، دیگری حقوقی ولی آنچه در جامعه اتفاق می‌افتد، غیر از این است.

پس اگر علم را به عنوان یک نهاد در یک جامعه ببینیم، قطعا باید این جامعیت حفظ شود. اما بعضی مواقع بحث سازمان و مؤسسه است. در بعد سازمان و مؤسسه، تعبیر در سطح بازار است. ممکن است مؤسسه‌ای در بعد تخصصی خود با توجه به تقاضای بازار فقط در اقتصاد کار کند، حتی با رشته‌های هم‌گروهش هم حسابش را جدا کند و در نتیجه تصمیم‌گیری در سطح مدیران و متولیان آن سازمان و شرکت است. در این زمینه فرقی نمی‌کند با چه شرکت‌هایی کار کنند؛ این اقتضای بازار است که تعیین کننده است. در اینجا اینکه علم، جامعیتش حفظ شود یا نه، اهمیتی ندارد چراکه در این صورت، هدف‌گذاری‌هایی که در این زمینه می‌شود؛ قطعا ناکام خواهد ماند.

مثلا شرکت گاز یا آبفا درخواستی برای همکاری داده است. اما ما برای تعامل با آن‌ها قطعا نیاز به واسطه‌هایی داریم؛ یعنی اگرچه شرکت گاز یا آبفا می‌خواهد ابعاد مسائل فرهنگی و اجتماعی خودش را با ما در میان بگذارد؛ اما در تعریف و تبیین مسئله مشکل دارد و ما در تبدیل یک مسئله به پرسش علمی، طبیعتا نیاز به واسطه‌هایی داریم. آکادمی‌ها بدلیل شرایطی که دارند، مستقیم با بازار مرتبط نیستند. ما هم به عنوان یک پژوهشگاه، محصولی نداریم جز چند کتاب که بفروشیم. و بیش از این با بازار ارتباطی نداریم. پس باید زمینه‌هایی فراهم شود که مؤسسات و شرکت‌ها بتوانند نیازها و خواسته‌هایشان را از  سوی ما تأمین کنند و ما نیز ظرفیت‌هایی داشته باشیم که آن‌ها مطلع گردند. در نتیجه ما نیاز به واسطه‌ای داریم که ظرفیتی که ما داریم و خواسته و نیاز آن شرکت‌ها را به هم نزدیک کند.

پس با این حساب، از نظر شما پژوهشگاه و اعضای هیئت علمی پژوهشی موظف به اجرای طرح پژوهشی هستند. در تعریف طرح پژوهشی آمده است که پژوهشی است که معطوف به حل یک مسئله از مسائل جامعه باشد. یعنی موضوع یک طرح پژوهشی باید یکی از مسائل و مشکلات جامعه باشد. در این صورت،آیا پرداختن به مسائل بنیادی و نظری جزء وظایف شما نیست؟

من با این تقسیم‌بندی، یعنی دوگانه کاربردی و نظری (بنیادی) مخالفم. مگر می‌توان یک کار کاربردی انجام داد، بدون اینکه آن کار از پشتوانه نظری برخوردار باشد؟ مشکل و مسئله را همه درک می‌کنند. راننده تاکسی و سرنشینان آن، همه از مشکلات اقتصادی می‌گویند. اما آن‌ها صرفا مشکل را می‌بینند؛ ولی نمی‌توانند آن را تحلیل کنند. نمی‌توانند این مشکل را به یک مسئله علمی و آن مسئله علمی را به چند پرسش علمی تبدیل کنند و از اندوخته نظریات و روش‌ها، بتوانند پاسخی به آن سؤال دهند و راهکاری برای حل مشکل بدهند.

از طرفی تقابل کاربرد و نظریه کمی مشکل دارد. این نوع کاربرد باید یک چارچوب مفهومی داشته باشد.

یک زمانی شما در پژوهشگاه راجع به مثلا پایدیا و نظر افلاطون تحقیق می‌کنید. یک زمانی هم در مورد کار آبفا تحقیق می‌کنید. این دو تا خیلی با هم فرق دارد. اولی یک تحقیق کاملا بنیادی است که هیچ نسبت ملموس و روشنی با تجاری سازی، کاربردی سازی و فناوری سازی ندارد. اینکه هر کار علمی، تئوری می‌خواهد، جزء بدیهیات است. ولی ما دو نوع پژوهش داریم: یکی پژوهشی که در جهت پاسخ‌گویی به یک مسئله اجتماعی است و دیگری پژوهشی که در جهت پاسخ‌گویی به یک مسئله نظری است.

همان مسئله پادیا در بیان شما بود، آیا افلاطون مسئله‌ای را می‌دیده که به آن پایدیا رسیده یا نه این نظر او کاملا منقطع از جامعه بوده است؟

کانت گزاره‌ها را به تحلیلی-ترکیبی و پیشینی-پسینی تقسیم‌بندی می‌کند. در مسائلی مانند ریاضیات، چون از نوع تحلیلی-پیشینی هستند، ریاضیدان می‌تواند در برج آج خود بنشیند و راجع به ریاضیات فکر کند. چون اساسا او هیچ چیز در مورد جهان خارج نمی‌خواهد بگوید. مانند اقلیدس که فضایی برای خود می‌سازد و نهایتا قضایایی را استدلال می‌کند. هیچکس نمی‌تواند به او اعتراض کند که آیا این استدلال‌ها کاربردی است یا نه؟! خیلی از قضایای ریاضی، ابتدا ساخته و پرداخته شده و سپس اثبات می‌شوند و نهایتا کاربرد پیدا می‌کنند.

اما آیا ما در علوم انسانی قضایایی از این نوع داریم، یعنی قضایای کاملا تحلیلی-پیشینی که معطوف به مسائل جامعه انسانی نباشد؟ البته به معنای ساینس!!

آیا در علوم انسانی می‌توانیم به مسائلی فکر کنیم که نید و وانت و دیماند در موردش نباشد؟

بله می‌توانیم. فرضا من الان به چیزهایی می‌اندیشم که مشکل من را با مسئولین، دولت و تجاری سازان نشان می‌دهد. در مورد این مسائل، نه آن‌ها احساس نیاز می‌کنند، نه خاص آن‌هاست. ولی من در حوزه علوم انسانی در موردشان می‌اندیشم. خب ما به این نوع اندیشه‌ها، اندیشه‌های بنیادی می‌گوییم.

اما در نهایت علوم انسانی حیث التفاتی دارد. عرض کردم آنچه که مأموریت پژوهشگاه است، این است که معطوف به مسئله باشد.

پس دانش‌های بنیادین هم ذیل مسئله قرار می‌گیرد. علامه مگر کار غیر معطوف به مسئله انجام می‌دهد؟

یکی از نقدهایی که به آموزش عالی طرح کردم این بوده که معطوف به مسئله بودن ضرورتا همه بحث نیست؛ نمی‌خواهم صفر و صد بگوییم.

نوعاً دانشگاه‌های ما حتی پژوهشگاه‌ها، طبق آیین‌نامه، معطوف به پژوهش هستند. اما مسئله یعنی نیاز جامعه، مشکل جامعه، مسائل عینی و ملموس جامعه؛ منظور بنده از مسئله این است.

نظام آموزش عالی ما خیلی از مواقع، از مسائل جامعه خودمان غافل بوده است. پژوهشگاه‌ها باید به مسائل جامعه بپردازند و در تحلیل آن مسائل، به بحث نظری در همان راستا بپردازند. در نتیجه چون این پژوهش‌ها معطوف به مسئله است، فارغ از کاربرد نیست زیرا محصولش برای تحلیل مورد نیاز هست و در نهایت نیز راهکارهایی ارائه می‌دهد.

نمی‌دانم شما چه تعریفی از دانشگاه علامه دارید و تمایز آن را با پژوهشگاه از چه نظر می‌دانید؟ آیا منظورتان این است که دانشگاه علامه بیشتر به آموزش می‌پردازد و پژوهشگاه بیشتر به پژوهش می‌پردازد؟ یا تفاوت را شما در چیز دیگری می‌دانید؟

طبیعتا عمده فعالیت‌های دانشگاه، آموزش است و پژوهش در کنار آن قرار می‌گیرد. اما وظیفه اصلی پژوهشگاه، پژوهش است و  آموزش در آن کمرنگ‌تر است.

اگر از نظر کاربرد منظورتان است، پژوهشگاه چه نسبتی  برقرار می‌کند؟ عرض من این است که طبق آیین‌نامه استخدامی پژوهشی، پژوهشگاه باید طرح‌هایی ارائه کند که مسئله‌محور باشد. این مسئله‌محوری منافاتی با اینکه بر انتزاعی‌ترین نظریات آگاهی داشته باشد، ندارد اما این طرح‌ها باید معطوف به مسئله باشد.

آقای دکتر قانعی راد، در حال حاضر علوم انسانی در حال کمرنگ شدن است و علوم مهندسی نقش پررنگ‌تری را بازی می‌کند. از آنجا که از مفهوم تجاری سازی، حمایت‌های فکری، مالی و سیاسی می‌شود؛ در نتیجه این فرآیند خود به خود قدرت بیشتری می‌گیرد و عدم حضور علوم انسانی‌ها در این عرصه یا به تعبیری بازی (البته اگر این تعبیر درست باشد) باعث می‌شود که باز هم ما قدم را عقب‌تر بگذاریم و باز هم مهندسی قدم پیش گذارد. آیا فکر نمی‌کنید برای جلوگیری از نهادینه شدن نگاه مهندسی در جامعه، علوم انسانی باید در این عرصه ورود پیدا کند؟

دکتر قانعی راد: شما بحثتان این است که اگر علوم انسانی حضور داشته باشد و میدان را خالی نکند، روز به روز قدرتمندتر می‌شود. ولی من می‌گویم همه بازی جهان که بازی تجاری سازی نیست. بازی مهمش که به عرصه تجارت برمی‌گردد، مربوط به سیستم اقتصادی است، یعنی ساخت سیستم اقتصاد که در درون این نظام اقتصادی، باید فرآیندهایی مانند تجاری سازی یا شکل دادن به نظام توسعه اقتصادی کشور و شکل دادن به فرآیندهای صنعتی‌سازی یا اینداستریالیسم صورت بگیرد. درواقع باید بگویم تجاری سازی ها در درون پست‌اینداستریالیسم که متأخر صنعتی‌سازی است و  به معنی پسا‌صنعتی کردن جامعه است، صورت می‌گیرد و این متعلق به علوم انسانی بوده است. در حالیکه علوم انسانی یا ورود پیدا نکرده و یا به آن اجازه ورود نداده‌اند تا نظام اقتصادی ما را شکل دهد.

 بنابراین الان یک نظام اقتصادی در کشور شکل گرفته که مبتنی بر نفت، فروش نفت و ساخت شهر، جاده، سد و … است. یعنی کل اقتصاد ما به سمت مواردی رفته که مورد نظر مهندسین است؛ از کارخانه تولید ماشین گرفته تا ساخت اتوبان و بزرگراه‌ها برای عبور این اتوموبیل‌ها و ساخت سد، پارس جنوبی، پارس شمالی و…

اخیرا من در پارس شمالی و جنوبی، سخنرانی داشتم که در آن به نقد وضعیت نظام صنعتی که آنجا شکل می‌گیرد، پرداختم. نظامی که زندگی انسان‌ها و محیط زیست را از بین می‌برد و آلودگی‌های گسترده زیست‌محیطی ایجاد می‌کند. از آن طرف پول‌های بسیار عظیمی از فروش گاز و … به دست می‌آید و بخش زیادی از این پول‌ها معلوم نیست در کجا خرج می‌شود. لذا علوم انسانی باید به نقد این نظام کژدیسه و فرآیندهایی که تجاری سازی درآن صورت می‌گیرد، بپردازد و در برخی موارد حتی با تجاری سازی مخالف باشد و بگوید جلوی تجاری سازی را بگیرید.

یا مثلا در مشهد همه در حال تجاری سازی کردن هستند. به ما گفتند شما هم آنجا تجاری سازی کنید (علوم انسانی). در برنامه تلویزیونی که من با آقای دکتر احمدی داشتم، بحث راجع به تجاری سازی بود. ایشان گفتند در مشهد سالانه ۵۰۰ میلیارد تومان، اجناس چینی فروخته می‌شود، علوم انسانی‌ها هم بیایند تجاری سازی کنند. من گفتم شما امام رضا را فروختید، دوروبرش را هم فروختید . شهر را هم دارید تبدیل به مکانی تجاری اداری می‌کنید. هویت مشهد در حال ازبین رفتن است. همه دارند اینجا تجاری سازی می‌کنند و کار علوم انسانی این است که بیاید اینجا و به شما هشدار بدهد که دارید مسیرهایی را به اشتباه می‌روید.

تکلیف علوم انسانی در این عرصه چه می‌شود؟ آیا همچنان باید اجازه دهد که نگاه مهندسی، قدرت بیشتری بگیرد؟

اینکه آن‌ها روزبه‌روز قدرت بیشتری پیدا می‌کنند، ظاهر قضیه است. در باطن روزبه‌روز علوم اجتماعی و علوم انسانی است که در این کشور قدرت‌نمایی می‌کند و قدرتش بیشتر می‌شود. مثلا قبل از انقلاب، اگر کسی می‌گفت من دانشجوی جامعه‌شناسی هستم، از او می‌پرسیدند: جامعه‌شناسی چیست؟ ولی امروز نمی‌گویند جامعه‌شناسی چیست. رشته‌های علوم انسانی روزبه‌روز شناخته‌تر می‌شوند. علوم انسانی، کلی حرف دارد که لزوما از جنس فن‌آوری نیست؛ ولی از جنس کاربرد است. به عنوان مثال، این علوم انسانی است که بسیاری از داعیه‌ها را مطرح می‌کند. مثلا اینکه ساخت دولت و نهادهای دولتی‌مان مشکل دارد و دولت به مفهوم سنتی، وجودش ممتنع شده است و به معنا و مفهوم مدرن، دولت نداریم. فقط علوم انسانی می‌تواند بگوید که ما چیزی به نام دولت در این جامعه نداریم و فقط نهادهای شبه‌دولت داریم.

از طرفی ما باید به سراغ جامعه برویم. ما چیزی به نام جامعه داریم، مناسبات اجتماعی داریم. بحث کردن در این موارد بر عهده علوم انسانی است. درست است که از دل این مباحث پول بیرون نمی‌آید؛ ولی این مباحث برای جامعه خیلی مهم است. از طرف دیگر بحث فرهنگ هم هست. الان بر سر فرهنگ ما چه بلایی می‌آید؟

چند روز پیش سندی را بررسی می‌کردیم که وزیر علوم امضا کرده است. در این سند، دانشگاهیان متهم شده‌اند به ضعف در احترام به قانون، تنزل بهداشت روانیشان، فقدان حس تعهد به مصالح و منافع ملی، ضعف در خودباوری، فقدان تقید به فرهنگ کار، بی‌نظمی و فقدان توجه به ارزش‌ها و بنیان‌های انسجام ملی. قبلا در اسنادی که تنظیم می‌شد، راجع به دانشگاهیان گفته می‌شد که سکولار یا غرب‌زده هستند یا مسلمانیشان محل تردید است. اما در حال حاضر این اتهامات همه برخاسته از فرهنگ است و این دغدغه علوم انسانی است؛ یعنی دغدغه فرهنگ در جامعه که بابتش پولی داده نمی‌شود ولی شدیدا کاربردی است. این مباحث با تجاری سازی و فناوری سازی فاصله دارد؛ ولی با کاربردی سازی فاصله‌ای ندارد. البته غالبا هم اهمیت این مسائل، شناخته‌شده نیست.

با توجه به اهمیت فرهنگ، آیا علوم انسانی تحت عنوان تولید فناوری‌های فرهنگی، نمی‌تواند حضور چشمگیرتری داشته باشد و از این طریق از مهندسی سبقت بگیرد؟

در حال حاضر کسانی که سازمان‌های نرم و هویت‌ساز را ایجاد کرده‌اند، باید در نظر بگیرند که اصیل‌ترین فناوری‌ها برای زندگی انسان‌ها، فناوری‌های فرهنگی است. خب خود فرهنگ به طور طبیعی، فناوری تولید کرده است. ما که نباید فناوری تولید کنیم و اسمش را بگذاریم فناوری فرهنگی؛ آن دیگر فناوری فرهنگی نیست. مثلا فرهنگ فضایی ایجاد کرده که آدم‌ها زمانی که بهم می‎رسند، به هم سلام می‌گویند و با هم دست می‌دهند؛ این فناوری فرهنگی است و معنای آن انتقال فرهنگ صلح و همزیستی اجتماعی است. یا مثلا عید نوروز، خودش یک فناوری است. چون این فناوری شما را در وضعیتی قرار می‌دهد که پس از یک فرآیند یک ساله که باعث جدا شدن پیوندهای اجتماعی شده بود، دوباره پیوندهای اجتماعی را برقرار کنید.

کدام مهندس این را طراحی کرده؟ کدام مهندس سیزده‌به‌در را طراحی کرده است؟ فناوری‌های فرهنگی کارکردهای خاص خودشان را دارند.

یکی از کارهایی که اصحاب علوم انسانی می‌توانند انجام بدهند، نشان دادن اهمیت کاربردهای علوم انسانی است که در نتیجه آن برای خدمات علوم انسانی و برای مشاوره‌های آن، پول می‌دهند که اگر این اتفاق بیفتد یعنی تجاری سازی صورت گرفته است. نظر شما در این مورد چیست؟

چرا واژه تجاری سازی را تقدس می‌بخشید؟ چرا باید زیر این پرچم سینه بزنیم؟

من سه رویکرد نسبت به علم را مطرح می‌کنم:

  1. سیاسی سازی
  2. تجاری سازی
  3. اجتماعی سازی

من زیر پرچم اجتماعی سازی و  سوسیالیزیشن‌ سینه می‌زنم؛ نه تجاری سازی.

یعنی اگر از تبعات این سوسیالیزیشن، تجاری سازی علوم انسانی باشد، با آن مخالف هستید؟

مگر می‌شود در جامعه بعد مالی و اینسترومنتال (INSTRUMENTAL) (انتقال منابع مالی) وجود نداشته باشد؟! وجود دارد اما همیشه روح و نفس کار، تجاری سازی و از جنس فعالیت‌های اقتصادی نیست؛ بلکه از جنس فعالیت‌های اجتماعی است. هرجا که اقتصاددان‌ها آن هم به مفهوم یک گرایش ابزاری اقتصادی و یک گرایش ابزاری مهندسی وارد شده‌اند، مفاهیمی را از کار و اقتصاد وارد کردند که فوق‌العاده ماتریالیزه شده است.

کسی مثل ماکس وبر نیز حتی ریشه اقتصاد سرمایه‌داری در غرب را در پروتستانیزم می‌داند. به این ترتیب، آیا اقتصاد می‌تواند بدون یک مبنای ارزشی شکل پیدا کند؟ ما می‌خواهیم توجه را به آن بعد انسان که «حیوان فرهنگی» است، جلب کنیم. شماها اما به آن بعدی از انسان که «حیوان اقتصادی» است، توجه دارید. دعوی ما و متولیان رسمی تجاری سازی این است!

آقای دکتر هم فرمودند که برای این کار باید به علوم اجتماعی، منابعی تخصیص داده شود، مدارا و صبوری و سرمایه‌گذاری هم صورت بگیرد. اتفاقا مشکل این است که چرا به علوم انسانی پول داده نمی‌شود؟

ستاد فناوری‌های نرم نباید فکر کند که به علوم انسانی‌ها باید پول بدهد که فناوری‌های نرم بسازند. ما با این مخالفیم. شما باید به علوم انسانی پول بدهید تا به شما بگوید که چگونه فرهنگ، قدرت خودکنترلی خودش باشد؛ نه اینکه علوم انسانی برای فرهنگ چیزی بسازد و آن را تحویل بدهد.

برای مثال الان بخشی از علوم انسانی به تکنولوژی تفکر، تکنولوژی زندگی، تکنولوژی موفقیت و از این دست تبدیل شده است. کلاس‌هایی که تعداد آن‌ها زیاد هم شده و در خود غرب هم طرفداران زیادی دارد. ثمره این کلاس‌ها این است که در سرمایه‌داری معاصر، شما می‌توانی آدم موفقی باشی ولو بدون رعایت اخلاق و … .

این مسیر خاصی است که اگر می‌خواهید دنبالش بروید؛ ولی نگویید اسلامی سازی. چون اسلام این نیست، اسلام یعنی اخلاق. دین در معنی متعارف سنتی خودش، نمی‌خواهد موفقیت به شیوه‌های این تیپی را برای جامعه گسترش بدهد و باید جلوی این را گرفت و هشدار داد. علوم انسانی باید بگوید که خانواده‌ها تحت چه شرایط و ظرفیت‌هایی کنترل بچه‌ها را از دست می‌دهند و چه کار باید کرد تا کماکان والدین، اقتدارشان را روی بچه‌ها حفظ کنند؟

علوم انسانی چگونه باید طرح مسئله کند؟

اینکه در علوم انسانی چگونه ما طرح مسئله کنیم، طبق بیانات آقای دکتر باید بین مسئله و پرابلماتیزه کردن تفاوت قائل شد. مشکل این است که باید به علوم انسانی اجازه بدهند که سلف‌پرابلم‌دیفنیشن (Self problem definition) داشته باشد یعنی خودش مسئله خود و مسئله جامعه را تعریف کند.

شما ماهیت کاربردی سازی علوم انسانی را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

معمولا تجاری سازی می‌خواهد مردم را کنترل کند؛ ولی علوم انسانی می‌گوید عامل کنترل جامعه، فرهنگ است و به جز آن، هر عامل دیگری شکست خورده است و هر عامل کنترلی دیگری درواقع انسان را مسخ و انسانیت را از او می‌گیرد.

اگر در تجاری سازی، منطق بازار مطرح است، چرا این را کامل نمی‌بینند؟ در خود اقتصاد و در منطق بازار، مفهومی تحت عنوان مارکت فیلرز حاکم است. یعنی  بازار، شکست‌هایی دارد. چرا آن‌ها را نمی‌بینیم؟  همچنانکه راجع به همه کالاهای اقتصادی یک مارکت فیلرز داریم، طبیعتا در این زمینه هم داریم. یک‌سری کالای عمومی داریم که این کالای عمومی نقاط شکست بازار است. وظیفه دولت این است که وارد عمل شود و آن‌ها را اصلاح کند.

به عنوان مثال، پروژه‌های عسلویه به محیط‌زیست آسیب می‌زند و این مارکت فیلرز است.

چرا بحث میراث فرهنگ و مسائل اجتماعی را در تجاری سازی نمی‌بینیم؟ این برمی‌گردد به آنچه که ما اقتباس کردیم. یعنی ما هنوز این علوم را درست پیاده نمی‌کنیم. حداقل درست پیاده کنیم.

ذاکر صالحی: من تصورم این است که ابتدا کژتابی‌هایی که از مفهوم کاربردی سازی علوم انسانی هست، رفع کنیم و بعد به سمت پیشنهاداتی برای کاربردی سازی برویم. پیشنهادات هم باید از درون خود اجتماع و علوم انسانی در بیاید. ما تلاش کرده‌ایم تا الان کژتابی‌ها را رفع کنیم. کاربردی سازی علوم انسانی به این معنا نیست که ما کالای متجسد تولید کنیم و سود آنی از علوم انسانی بگیریم و کژتابی‌های دیگری که مثلا مفهوم کاربردی سازی علوم انسانی این است که از نظریه گریز داشته باشیم. ما همه حرف‌های شما را قبول داریم. اما اول می‌خواهیم آن تب‌وتاب بنشیند، بعد کاربردی سازی را وارد یک چهارچوب عقلانی کنیم.

کارگاهی داریم برای کاربردی سازی علوم انسانی که آماده است. در حال آموزش به دانشکده های علوم انسانی هستیم که چگونه وارد عرصه کاربرد شوند. ما ابتدا به دنبال رفع کژتابی‌ها بودیم.

گزارش‌های قسمت‌های دیگر این نشست را در اینجا، اینجا و اینجا دنبال کنید.

0

افزودن دیدگاه

لطفا دیدگاه خود را بنویسید
لطفا نام خود را وارد کنید

18 − ده =