کاربرد علوم انسانی

نعمت‌اله فاضلی در سومین نشست از شنبه‌های انسانی:

صورت‌بندی اندیشه جامعه؛ به مثابه نوعی از کاربرد علوم انسانی


اشاره: شنبه انسانی سوم با گفت‌وگوی میان احمد آکوچکیان و نعمت‌اله فاضلی به بررسی چیستی، چرایی و چگونگی کاربردی سازی علوم انسانی اختصاص داشت. بخش نخست این گفت‌وگو هفته پیش در بردار منتشر شد. در آن بخش دو مبحث «کارآمدی علوم انسانی» و «اقتداربخشی به علوم انسانی» موضوع بحث بود. این هفته و در بخش دوم و نهایی این گفت‌وگو کاربردی شدن علوم انسانی را با روایت نعمت‌اله فاضلی می‌خوانیم.

فاضلی در این باره معتقد است «علوم انسانی-اجتماعی بایستی صورت‌بندی اندیشه یک جامعه را انجام دهد و به همین دلیل امکان انقیاد و نظم بخشیدن به آن جامعه را نیز بیابد. کاربرد علوم انسانی در اصل ایجاد جامعه انضباطی، شکل دادن به سوژه و زبانی برای ارتباط است».


فاضلی: من قصد دارم از بیان بحث­‌های فوکو، دیدگاه خویش را مطرح کنم. لازمه علوم انسانی برای کاربردی­ شدن این است که با محوریت انسان، نهادهای اجتماعی و آحاد انسانی جامعه به گونه­­‌ای درون‌زا توسعه یابند:

اول: معطوف به انسان باشد.

هر شکلی از معرفت که بر اثر آن، انسان در کنش قرار نگرفته باشد، لاجرم به هر کاری خواهد آمد، جز سامان اجتماعی یا قدرت و … . تعبیر فوکویی این است که سال ۱۸۰۰ سال تولد انسان است، به این معنا که علوم انسانی در آن­جا شکل می­‌گیرد، جایی که انسان ابژه اصلی شناخت می­‌شود، تا قبل از آن معتقد است انسان نبوده است، در تبارشناسی علوم انسانی که انجام می‌­دهد توضیح می­‌دهد که در اپیستمه رنسانس یا اپیستمه کلاسیک، انسان ابژه شناخت نبوده است و به همین دلیل است که آن علوم سودمند نیستند، یعنی به تعبیر فوکو فناوری قدرت نبوده‌­اند، فناوری انضباط‌­بخش، زیست سیاست نبوده‌­اند و به همین دلیل فناوری­‌های قدرت، کشتن و شکنجه بوده است.

من فکر می‌­کنم در دوره پیشامدرن یا پیشامعاصر انسان موضوعیت نیافته بود. بدین ترتیب معرفت از هر نوعی چه دینی و چه غیر دینی، موضوع واقعی­‌اش بایستی انسان باشد.

دوم: موجب توسعه نهادها بر مبنای علوم انسانی باشد.

علوم انسانی زمانی می‌­تواند کاربردی شود که بحث فضایی یعنی نهادها و سازمان‌­ها، بر مبنای علوم انسانی توسعه و جغرافیا و مکان بیابند.

سوم: بدن­‌ها، یعنی خود انسان­‌ها نیز در پرتو علوم انسانی قصد کنند، روانشان را سامان بخشند.

چهارم: علوم انسانی زمانی کاربردی می­‌شود که چشم‌­انداز ما از این علوم، برخاسته از خود این علوم باشد.

سودمندی این علوم، بایستی از درون خود آنها برساخته و به ساخته شود، این علوم در دو قرن گذشته توانستند در جهان تأثیرگذار باشند، اما نه به صورت تصنعی و از بیرون. تصنعی به این معنا که ما مبانی را از جای دیگر گرفته و این علوم در حکم ابزار باشند، و در صورت ضرورت به آن­ها احتیاج بیابیم و به کار گیریم؛ بلکه علوم انسانی یک نوع اندیشه انتقادی، نقادی کردن، پذیرش تفکر انتقادی یا پرسش­گریست.

اگر این­گونه پذیرفتیم، علوم انسانی را نیز پذیرفته‌­ایم. یا به طور مثال بپذیریم زندگی اجتماعی به مثابه fact یا «واقعیت» است. در کتاب «نظریه‌­ای درباره مدرنیته» در فصل اول توضیح می‌­دهد که از ویژگی‌­های دنیای مدرن، ابداع مفهومی به نام fact بود، در گذشته در حوزه علوم انسانی و اجتماعی کلمه «واقعیت» وجود نداشت. در رویکرد مدرن می­‌توانیم درباره چیستی واقعیت‌­ها استدلال کنیم و سپس ابزار و روش و … برای توضیح آن داشته باشیم. در دنیای مدرن واقعیت مشروعیت یافت، واقعیت­‌ها را استدلال نمودند، کاویدند و آن را به عنوان یک انقلاب در دنیای مدرن پذیرفتند. از این رو علوم انسانی گزاره‌­هایی است که حکم فرهنگ عمومی یا اندیشه سیاسی می­‌یابد.

علوم انسانی کتاب درسی یا مقاله نیست؛ بلکه به تعبیر فوکو، «اندیشه» است. اندیشه نیز یک حالت اجتماعی و جمعی دارد. اندیشه به این گفته نمی­‌شود که یک اندیشمند چیزی گفته باشد، بلکه اندیشه یک وضعیت و یک حالت جمعی در جامعه است که به صورت گزاره‌­ها و احکامی در زبان و ضمیر جامعه حلول می­‌یابد. به طور مثال از طریق اندیشه جنسیت که در قرن نوزدهم است چگونه تولید گفتار صورت می­‌گیرد و جامعه شروع به اندیشیدن خواهد کرد. من فکر می‌کنم شاید علوم انسانی در ایران رقه­‌هایی است که اندیشه شود، البته شاید در بیست سی­ سال آینده چنین چیزی امکان­ یابد، در جامعه آرام آرام حرکت‌­هایی صورت می‌­گیرد و مردم عادی نیز با اندیشه درگیر شده‌­اند.

اندیشه واقعی و اصیل آن است که عوام شکل می­‌دهند، نه اندیشمندان. البته اندیشمند نقش دارد، اندیشمند شخصی است که حداکثر آگاهی ممکن را پیدا می­‌کند، یعنی متوجه می­‌شود که اندیشه‌­ای در جامعه شکل گرفته و آن را در قالب‌­های مختلف از جمله رمان، سینما، نظریه فلسفی و دینی و …، صورت‌­بندی می‌­نماید. اما او نمی‌اندیشد، بلکه جامعه است که در خود اندیشه­‌ورزی می­‌کند و سپس ادیب، شاعر و …، هم آن را صورت­‌بندی می­کند.

آقای علی‌­محمد در کتابی به نام «ادبیات فارسی در گذار مدرنیته»، راجع به حافظ بحث می‌­کند. او چنین عنوان می‌کند که درباره حافظ تحقیق تجربی صورت گرفته است و کل غزلیات ایشان به طور دقیق تجزیه و تحلیل شده و در مجموع دویست گزاره یا معنا وجود دارد که هیچ‌­یک از خود حافظ نیست، بلکه همه آنها در فرهنگ ایرانی زمان حافظ و قبل از وی شکل گرفته است؛ اما این شاعر ایرانی صورت­‌بندی این معنا را به نحوی صحیح، دقیق و زیبا انجام داده است. شاید حتی اگر از خود ایشان بود ارزشی نمی‌­داشت. یعنی حافظ معنایی تولید نموده باشد که متعلق به جامعه ایران نبود. محبوبیت حافظ به این دلیل است که سخنان منِ تاریخی، تفرّد ایرانی و یگانگی ایرانی را بیان می­‌دارد نه سخن خویش را، هگل یا هر اندیشمند تراز اول دیگری، که توانست حداکثر آگاهی ممکن را در یک بستر تاریخی-جغرافیایی خاص خود به جامعه عرضه نماید، بانی کارآمدی آن علم در اقلیم تمدنی خویش بوده است.

فاطمه مرتضوی/

0

افزودن دیدگاه

لطفا دیدگاه خود را بنویسید
لطفا نام خود را وارد کنید

هفت + 1 =